آرامش

در خیابانی قدم می زنم که دوسویش را درختان چنار بلند به صف ایستاده اند. بادی ارام می وزد و برگهای زرد و نارنجی و قهوه ای آرام و رقصان فرو می ریزند. مثل باران است اما نه خیس کننده و شفابخش.
صدای خش خش برگهای زیر پایم گرچه زیباست اما آمیخته با شیطنتی پنهان است. خورد کردن، له کردن ، راه رفتن.
من خسته ام. روی یک صندلی می نشینم و به گذر زمان فکر می کنم. دوست دارم مثل آن برگها رقصان از شاخه ها پرواز کنم. نریزم بلکه همانطور بچرخم و بالا بروم. دوست دارم جای برگهایی باشم که با سماجت تمام به شاخه ها چسبیده اند. باد تکانشان می دهد اما قصد فرو افتادن ندارند. می دانم ، می دانم عاقبتم فروافتادن است اما می خواهم تا آخرین لحظه مبارزه کنم. می خواهم حتی وقتی از درخت جدا شدم، رقصان و چرخان و آرام، فرو افتم.
می خواهم وقتی عابری پایش را روی من گذاشت از صدای خش خش شکستنم لذت ببرد. آنوقت است که به آرامش می رسم.
درست است که خورد و تکه تکه شده ام، درست است که به زمین چسبیده ام، اما روی زمین نقشی زیبا انداخته ام، نقشی بدیع و تابلویی هنری پر از رنگهای زیبا و روشن، رنگهایی که نور خورشید را در خود منعکس می کند و آسفالت سیاه خیابان را به زیباترین تابلوی هنری تبدیل می کند.
من می مانم. تا ابد می مانم چون نقشی ماندگار و پایا ، که درون دلها می ماند. و هر دلی را رنگین می کند. هر دلی که سیاه شده است مثل آسفالتهای کف خیابان.
نقش می زنم بر آن و رنگینش می کنم تا آفتاب بر آن بتابد و نور را منعکس کند و نورش به آسمان برود و همه ی نورها با هم شعاع های را بسازند و در یک راستا بالابروند و در یک نقطه متمرکز شوند. و در آن نقطه به آرامش برسند، آرامش ابدی.
