پل
پل خواجو قصه می گوید . پل خواجو این روزها قصه می گوید . حالش خوبست . نفس می کشد . نفس عمیق . دوباره به حرف امده . چند وقتی بود ساکت بود و غمزده . نشسته بود . زل می زد به رود خانه ی خشک . وهی خاطراتش را مرور می کرد . خاطرات هزاران ساله اش . سکته کرده بود انگار . و خشک شده بود هیکل اش . حالا اما دوباره حال امده . خون امده به رگ هایش . شیر امده به پستانهایش . و دستهایش را باز کرده . وهمه را جا می دهد روی دامانش . دست می کشد روی سر ادم های خسته . وبرایشان شعر می خواند . زمزمه می کند و حتی چهچهه می زند.
قصه می گوید . برای هرکسی یک جور . برای من از بچگیها وقتی ابراهیم سوار چرخم می کرد تودلی . و می اوردم لب اب . ومی نشاندم کنار چرخ اش و خودش می رفت اب تنی و بهم می گفت به مامان نگیا. و من پاچه هایم را بالا می زدم و همان دهانه های اول توی اب بازی می کردم .
وبرای ان مرد پیر قصه می گوید . از عصرها که با معشوق لب پله ها می نشستند و کلی حرف می زدند برای اینده و نقشه می کشیدند برای زندگی .
و برای ان دیگری می خواند
سری پلی خواجو یارو وایسادس
عشقی چشو ابروش تو دلم افتادس
کمرش بسکی جنبیدس پیرنش ورقلونبیدس
پل خواجو دوباره قصه می گوید . مثل ادمهای عاشق . سرپیری و معرکه گیری .
اواز می خواند . زمزمه می کند حتی چهچهه می زند . حتی بدش نمی اید مثل دخترک ها بدود و عشوه بیاید و دل پسرک ها راببرد . عشق است دیگر . جوان کرده پل خواجورا.
مخصوصا که معشوق هم در اغوشت باشد . وهی نوازشش کتی .ودست لای موهایشش کنی . و او عشوه کند . و نرم فرار کند . وهی دنبالش بدوی . پل خواجو دارد این روزها عشق بازی می کند با اب . عشق است دیگر . جوان کرده پل خواجورا .
