ما و اهداف ما، ما و آرزوهای ما
یکی از همکاران سابقم زیر نوشته ای از من در اینستاگرام، کامنتی گذاشته بود و نوشته بود که: “هربار پیج شما را می بینم پشیمان می شوم از ندادن استعفا”
او سخنران ماهری است. و اهل مطالعه و تحقیقات دینی. یک بار برایم دردل می کرد و میگفت دلش میخواهد مطالعه کند، بنویسد و منتشر کند ولی گرفتاریهای مدرسه این اجازه را به او نمی دهد. .دوست دیگرم هم همینطور بود. اوهم دلش میخواست کتابی بنویسد. حتی ایده ی چگونگی کار را هم داشت و برای من مطرح کرد. ایدهی خوبی بود و جای کار کردن داشت. اما او هم گرفتار کارهای مدرسه بود و وقت نمیکرد به این ایده بپردازد. امیدش این بود که به واسطهی ازدواج مجبور شود کارش را ول کند و به شهری دیگر برود و آنوقت بنشیند و تحقیق کند و بنویسد.
منهم از این فکرها را زیاد می کردم و می کنم. یادم هست قبلا فکر می کردم برای نوشتن فرصت هست.فکر می کردم وقتی دیگر توانایی کار کردن ندارم می نشینم و مینویسم. همیشه دنبال کسی بودم که مرا از چاه ناتوانی و ترس و تنبلی بیرون بکشد و مرا برای رسیدن به آرزویم کمک کند.
نمی دانم چرا اینقدر در مقابل خودمان، مقاومت می کنیم. نمیدانم چرا همه، کارهایی را میکنند که دوست ندارند. و یا خودشان را گول میزنند که دوست دارند. ولی پس از مدتی از آن کار اجباری خسته میشوند و به دنبال فرصتی هستند که از زیر آن شانه خالی کنند. خسته میشوند اما جرات نمیکنند که آن را انجام ندهند. و در زندانی با میله های رودرواسی و بیعلاقگی اسیر و گرفتار می شوند. خودشان جرات نمی کنند از آن چاه خارج شوند و به دنبال دستاویزی هستند که آنها را بیرون بکشد.
چرا رها نمی کنیم اینطور وقتها؟ چرا قبول نمی کنیم که این کار، کار مانیست؟ چرا اذیت میشویم اما ادامه میدهیم؟ چرا از تغییر و تحول اینهمه، میترسیم؟ از خودمان می ترسیم یا از سیستمی که در آن هستیم؟ از فقر میترسیم یا از نداشتن موقعیت اجتماعی؟ میترسیم. ملاحظه میکنیم. خودمان را اذیت میکنیم و در فشار قرار میدهیم. روز را با استرس و عذاب و ناراحتی شب می کنیم. سردرد میگیریم. جسممان مریض می شود. دکتر می رویم. مخارج دارو و درمان میدهیم. و دیگر دل خوشی هم نداریم.
مادر بزرگم مثل قشنگی داشت اینطور وقتها. می گفت:” پنبه زن نه درد داشت نه بیماری، یه جوالدوز به خودش میزد و مینالید.
این نقشه و راهبرد زندگیهای ماست. به خود جوالدوز زدن و نالیدن.
البته که نمیخواهم انگیزشی بنویسم و تشویق کنم بروید دنبال آرزوهایتان و تلاش کنید و این حرفها. حداقل در این مقال نمی خواهم این را بگویم. می خواهم واقع بین باشیم. می خواهم چشمهایمان را باز کنیم و کمی به خود بپردازیم.
گاهی رسیدن به اهداف هم نمیشود. امکانپذیر نیست. هرچه تلاش می کنی نمیشود که نمیشود.خوب نمیشود دیگر.
چند سال پیش، قصد کردم بروم دنبال آرزویم. بروم دنبال ایدهایی که سالها در مغزم خشکیده بود. خواستم آن را آب بدهم و بپرورانم. عزمم را جزم کردم. تنهایی نمی شد. سرمایه میخواست. برایم سخت بود اما عدهای را هم همراه خودم کردم. سرمایهی اندکی هم جور می شد. رفتیم و محل دیدیم. بیشتر کارها را خودم میکردم. و انگیزهی بیشتر را، خودم داشتم. تا بستن قرارداد هم پیش رفتیم. اما یکی از سرمایهگذارها، ناگهان، استخاره کرد. برای همان محل. و بد آمد. خورد توی برجک همهی ما. همه دمق شدیم. به نظر همه، محل عالی بود. اما هیچکدام هم اهل زدن زیر استخاره نبودیم. گفتیم کمی دیگر صبر میکنیم. و من ناامید، یعنی به دنبال بهانهای برای ناامید شدن. و با این نهیب درونی ” که دیدی نمی شود؟ دیدی تلاش هم فایده ای ندارد؟”چند وقتی ول کردم. شاید کمی هم شاکی از کارهای خدا. اما خوردیم به کرونا. بله کرونا آمد. و همه چیز تحتالشعاع قرار گرفت. همه چیز تحتالشعاع کرونا کنسل شد.
و من فهمیدم که این استخاره به نفع ما بود. اگر شروع کرده بودیم تمام سرمایه و آبرویمان به باد رفته بود..
اما حالا من راضیام که تلاشم را کردم. و در جریان آن کار خودم را شناختم. شاید روزی دوباره، دنبال آن کار بروم.وشاید هم موقعیتش پیش نیاید. اما، حالا راضیام که حداقل یک بار تلاشم را کردهام. و البته نشد. نشد دیگر.
به نظرم زندگی ارزش این را دارد که خطر کنیم. تغییر کنیم. امتحان کنیم. حتی، آزمون و خطا کنیم. ممکن است موفق نشویم اما بابت تلاش، راضی هستیم. شاید به مقصد نرسیم ولی از حرکت کردن خشنودیم.از خطر کردن، راضی میشویم. حال میآییم. خنک میشویم. مثل پریدن است توی آب. میفهمیم که میتوانیم.
به دست آوردن رضایت قلبی، در زندگی، کار چندان ساده ای نیست. اما شاید یکی از راههایش همین تغییر و ریسک کردن باشد.

عزیزم بله از اینکه تونستم این مطلبو بخونم که نویسنده اش تو هستی ، خوشحالم و یقینا همینی هست که نوشتی . 👏👏👌👌🍀🍀💜
ممنون از لطفی که داری