خودشناسی، به قدمت یک عمر
گاهی اوقات، که به گذشته بر میگردم، به زمان نوجوانی و جوانی، به یادم میآید که یکی از دغدغههای اصلی آن روزهایم خودشناسی بود. البته بماند که در این کار موفق نبودم چون راهنما و همراهی نداشتم اما بهر حال سعی فراوانی در این راه کردم.در این زمینه کتابهای زیادی مطالعه کردم، با خودم ساعتها خلوت کردم و حتی از دیگران خواستم آنچه از می شناسند به من بازگویند، اما با همهی این کارها، بازهم نتوانستم بطور کامل خودم را بشناسم. روحیات، علائق و آرزوهایم را پهن کنم جلوی خودم و ببینم چه چیزهایی در چنته دارم.
این که من، خودم را بطور کامل نشناختم به یک طرف، اشکالی نداشت، البته اشکال نداشتنش را توضیح میدهم که به خاطر دودلیل ذکر شده در پایان جستار است، اما اینکه این نشناختن باعث شد انتخابهای اشتباهی انجام بدهم مشکلی بود که به تبع آن، بوجود آمد.
مثلا رشتهی دانشگاهی که انتخاب کردم، ویا حتی شغلی که پیش گرفتم، نتیجهی این انتخاب اشتباه بود. من راههای انتخابیام را میرفتم و تازه بعد میفهمیدم این انتخاب با روحیات من سازگار نیست. البته که این تجربه را ممکن است اکثر مردم داشته باشند، و البته که افرادی که در یک راه مشخص و بدون راه فرعی مسیر را ادامه میدهند، کم پیدا میشود، . البته که روحیهی تنوع طلبی هم در انتخابها و در مسیر زندگی بیتاثیر نیست، روحیهای که در من بسیار قوت دارد، اما شناخت همین روحیه هم می تواند در انتخابها لحاظ شود و یا حتی در انتخاب شغل دیده شود تا آدمی دچار سردرگمی و تغییر موقعیتهای مختلف نشود. دائم بنایی را در زندگی نسازد و بعد آن را خراب کند و بنایی نو بسازد.
البته ساختن دوباره و آغاز پس از شکست، مبحثی دیگر است. اینکه خود آدم کاری را کنار بگذارد با شکست در یک کار از زمین تا آسمان فرق دارد. پس این مبحث اصلا وارد نمی شویم. بحث من فقط تغییر موقعیتهاست به انتخاب و اراده ی خود آدم. که ریشه در تنوع طلبی و یا در دوست نداشتن موقعیت، دارد. وقتی انسان در مسیری قرار میگیرد که انتخاب آن بر اساس نظرات دیگران، افتادن در رودبایستی، پیشنهادهایی که نتوانسته به آن نه بگوید و یا هر عامل بیرونی دیگر باشد، طبیعی است که پس از مدتی انگیزه ی ادامهی راه از بین برود. آن وقت یا فرد متوقف میشود و به دنبال انتخابی نو میرود و یا آن راه را با هزار زور و بیمیلی ادامه میدهد. چه بسا افرادی که در تمام عمر راهی را رفتهاند، شغلی را انتخاب کردهاند و یا حتی با کسی زندگی کردهاند که اصلا انتخاب فردی و اصلی خودشان نبوده و یا براساس شخصیت و خواست]ای خودشان نبوده است و طبیعتی است که چنین اشخاصی، نه تنها از زندگی لذت نبردهاند بلکه زجر هم کشیدهاند و یا حتی در تبعات این انتخابها، دچار بیماریهای روحی و جسمی شده اند و همهی این مشکلات، ریشه در نشناختن شخصیت و ابعاد وجودی خودشان بوده است. البته که عدم شناخت خود تبعات دیگری هم دارد. تبعاتی مثل ندانستن جایگاه خود در عالم هستی که خود منجر به عدم سپاسگزاری و ابتلا به غرور یا یاس و دیگر مشکلات اخلاقی میشود و در حیطه ی علم اخلاق قرار میگیرد.
همهی اینها که گفتم مقدمهای بود برای بحث اصلی و آن بحث این است که من باوجودیکه خود را نشناختم و زندگی را ادامه دادم، امروز پس از سالها میبینم این پروسه اصلا به پایان نمی رسد..
بله، من هنوز درگیر امر خطیر خودشناسی هستم.
تعجب نکنید، من فکر میکنم حتی مادرم که چندی است به دیار باقی شتافته، هم تا آخرین لحظه ی عمر داشته در مورد خودش و شناخت خودش فکر میکرده است.
من امروز پس از سالها میبینم که به دو دلیل هنوز نیاز به خودشناسی دارم:
دلیل اول این است که ابعادی از شخصیت انسان تحت تاثیر عواملی چون تغییر سن، تحصیلات و زندگی اجتماعی و تاثیر پذیری از دیگران، زندگی با افرادی مشخص و ثابت مثل همسر، کودکان و یا حتی دوستان، تغییر میکند.
انسان داردای خصوصیاتی در رفتار و حتی علائق خودهست گه گاهی با همنشینی با کسی به مدت زیاد آن را کنار میگذارد و یا علاقه و خصوصیتی جدید پیدا میکند. انسان وقتی، در رفتارها، علائق، خصوصیات رفتاری و فردی و حتی آرزوهایش دوباره نگاه میکند گاهی حتی به موردی در وجودش برمیخورد که حتی متضاد با خصوصیات قبلی اوست.
مثلا در ابتدای جوانی به موسیقی پاپ علاقه داشته اما در سنی دیگر موسیقی کلاسیک را برمیگزیند ویا در جوانی خیلی زود عصبانی می شده اما در سنین بالا همه چیز برایش بالسویه است و بیخیالی اش غالب است و یا برعکس.
بنابراین در هر زمانی از زندگی که هستیم و در هر سنی که باشیم، نیاز به خودشناسی و غور در وجود خود را داریم.
و دلیل دوممم برای نیاز به خودشناسی در تمام عمر ایناست که آدمی خود جهانی است که به جرات میتوان گفت با جهان بیرون از خودش، در شگفتیهای وجودی و اسرار و رازها، برابری می کند، اگر نگوییم غالب تر است.
داستانی در ذهنم هست که شاید در بچگی یا جوانی شنیدهام اما همیشه در خاطر دارم. داستان مرد دانشمندی که در حال احتضار بود. اطرافیانش همه دورش جمع شده بودند و انتظار مرگش را میکشیدند. او یکی از آنها را صدا زد و از او خواست یکی دیگر از داشمندان هم عصرش را فراخواند تا به بالین او بیاید. چنین کردند و آن داشمند به بالین این دانشمند آمد. مرد در حال احتضار پرسشهایی از او کرد و مدتی با هم بحث علمی کردند و سپس او رفت. اطرافیان تعجب کردند و به او گفتند در این حالت تو، آیا این کار تو ضروری بود؟تو داری جان به جان آفرین تقدیم میکنی چه فرقی دارد این مطالب را بفمی یا نفهمی. اما او جواب داد: این نکته را بدانم و بمیرم بهتر است تا ندانم و بمیرم.
درست است که این داستان نتیجه میدهد زگهواره تا گور دانش بجوی، و یا دانستن بهتر است از ندانستن، اما من نتیجهی دیگری از آن گرفتم.
من دریافتم مرد دانشمند در حال احتضار بیش از همه، خودش را شناخته و دریافته که چقدر تشنه است. چقدر هنوز نمیداند و دانستههایش با وجود فراوانی، از ندانستههایش بیشتر است و چقدر نیاز دارد که بداند. فهمیده است که آرزویش دانستن است.فهمیدهاست که نیاز روحیاش را باید پاسخ بدهد. فهمیدهاست که اگر بداند، دانستن برایش مفیدتر است تا ندانستن. و در واقع او خودش را شناخته است.
بله انسان موجود شگفتیاست که هرچه در خودش غور و تفکر کند، در مورد ابعاد وجودیاش، فکرش اندیشهاش، جسم اش و روحش، کم است و هزار هزار ساعت برای اینکار نیاز دارد و در این راه هر بار به شگفتیهای جدیدی دست مییابد. و این محدود به یک بازه زمانی و یک مدت از عمر نیست بلکه در تمام مقاطع و سنین ادامه دارد. و این جهان وسیع و سیال، عمیق وحتی متغیر نیاز به شناخت و مطالعه دائمی و همیشگی دارد.
شاید این تشبیه بی مناسبتی نباشد که بگویم انسان کتابی است قابل مطالعه و تحقیق. کتابی قطورو مفصل که خواندنش عمری را لازم دارد. و تنها وجه تمایزش ایناست که مطالب یک کتاب ثابت است ولی ابعاد وجودی شخصیت و روح انسان قابل تغییر، و شاید برای همیشه بطور کامل شناخته نشود و شاید هم برای همیشه ناشناخته بماند.
نوشتهی فرزانه فولادی

جستارت به دلم چسبید چون منم این روزا خیلی درگیر خودشناسیام و هرچی توی این مسیر پیش میرم، دنیام زیباتر میشه.
امیدوارم موفق باشی عزیزدلم