شادی لیز

وقتی که سکوت برقرار است و تو تنها هستی، وقتی در ایوان یک خانه ی روستایی در شمال نشسته ای و منظره ی روبرویت یک دنیا زیبایی است، چه می توانی بنویسی؟

سکوت، جنگل، رطوبت، نم باران، بوی چوب، سبزی دل افزا، ابرهای در جریان، مه ی که آرام رد می شود و سکوت، اینها آرزوی ما آدم های اهل شهر است.

آدم وقتی به آرزویش می رسد مه و مات می شود.

اصلا ممکن است محو شود، دچار خلسه ی شادی شود. شادیی بی وصف، مثل یک شوک ناگهانی. که نداند چکار کند. چه واکنش نشان دهد. چه عملی انجام دهد. چگونه شادی اش را ابراز کندآنوقت ناچار همانطور صامت می ماند. و محو تحقق رویا می شود. مه و مات.

ممکن هم هست که جیغ بزند. یا فریادی برآورد. یا از ته دل بخندد. یا سروصدایی دیگر از خودش درآورد. اما همه ی اینها هم نمی تواند شادی درونی او را به حقیقت نشان دهد.

منهم اینجا الان، همین حالم. در خلسه ای که وصف نمی توان کرد. از بسکه شادم غمگین می شوم. مات می شوم. چشمانم یک جا ثابت می شود. جامد می شوم.شاید هم محو می شوم. شاید اگر می توانستم پرواز کنم، می شد شادی ام را نشان دهم. بیشتر پرواز کنم. بیشتر اوج بگیرم. بالا و پایین بپرم. اوج بگیرم، برم بالا، دلم پر شود. ول کنم خودم را، بریزم پایین. دلم هری بریزد.

اما شاید آنوقت هم نشود. مثل حالا که نمی شود بی پروا دوید. نمی شود دست ها را باز کرد و دوید. بی هیچ مانعی. بی هیچ محدودیتی. بی هیچ ملاحظه ای.  

همیشه نمی شودها بیشتر جلوه گری می کنند. همیشه غم غالب است و شادی مظلوم. همیشه شادی فراموش می شود. مسکوت می ماند. مغفول می شود. در بیشترین داشتن ها، نداشتن ها را برمی گزینیم. وشادی را قایم می کنیم. برای روز مبادا. توی پستوی خانه. شاید یک روز برویم سرش. شاید هم نه.

وقتی حتی غمی نباشد، ساختن آن کاری ندارد.  ساختن غم خیلی  آسانتر از ساختن شادی است. خیلی سهل و سریع می شود بهانه برای غصه خوردن پیدا کرد. مثلا ترک دیوار. ترک دیوار بهترین بهانه می شود که بخواهی در اوج شادی، غمناک شوی.

یا یک مگس، که دور سرت وزوز کند. یا بنشیند روی گونه ات. کافیست که شادی ات را تبدیل به غم و عصبانیت کند.

شادی است که سخت به دست می اید. و اگر بیاید زود پریدنی است.

آرزو همیشه می ماند حتی وقتی به آرزویت برسی. آرزو دست نیافتنی است. چون پس هر آرزویی آرزوی دیگری در راه است.

و شادی را در بغل اش، به گروگان گرفته است. آرزوی دست نیافته را نشانت می دهد که شادی در بغلش است، و نمی گذارد برای آرزوی دست یافته شادی کنی.

شادی را نگه می دارد برای روز مبادا. که معلوم نیست کی بیاید.

هرلحظه شادی را باید قاپید. چنگ زد تا مثل ماهی لیز نخورد و در نرود. تا تبدیل به آرزو نشود. تا مغلوب غم نشود.

0

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس