عاشورایی در کربلا

همیشه فکر می کردم طاقت ندارم . نمی توانم تحمل کنم و زیر بار این مصیبت قلبم خواهد گرفت و میمیرم . سینه ام تنگ می شود و نفسم بالا نمی آید و خواهم مرد . توی روضه ها وقت ذکر مصییت که می رسید پا می شدم و مجلس را ترک می کردم . موقع شور فرار می کردم . چراغ که خاموش می شد نمی نشستم . آخر چند بار  حالم بهم خورده بود .  تصور صحنه ی کربلا آتشم می زد و خاکسترم می کرد ِ
چند سال اریعین راهی کربلا شدم برای مداوا . مداوای تنگی صدر .
وهریار تا وقتی بازمی گشتم آب می شدم . اما هرسال از سال قبل بهتر .  ولی بهرحال هربار گوشه ای از وجودم کم می شد و تا مدتها خواب و بیداری ام تحت الشعاع سفر بود .
چندین سال است که شب عاشورا تا عصر آن کلافه ام . قلبم مثل پرنده ای زخمی خودش را به در ودیوار سینه می کوبد و راه به جایی نمی برد . ودر آخر زخمی و خسته ذکرمیگیرد مکن ای صبح طلوع .
تصور  اینهمه شقاوت آنهم از خودی ها , دیوانه ام می کند نه حتی از جهت تاریخی بودنش بلکه از جهت تکراری بودنش در همه ی ادوار !
تا اینکه سال گذشته با اصرار دوستان راهی کربلا شدیم با دعوت  خادم الحسینی ,  آنهم روز عاشورا . اول مقاومت کردم ولی وقتی رب میخواهد بنده اش راتربیت کند بنده کیست و چیست ؟ چه راهی دارد جز اطاعت ؟
خیلی هول داشتم تا حدی که موقع خداحافظی با بچه هایم خوب نگاهشان کردم به تصور اینکه دیگر باز نخواهم گشت و همانجا در کربلا از غصه خواهم مرد .
اما بر خلاف انتظارم کربلا آرام تر بود از اینجا . انگار هرچه به مرکز دایره نزدیکتر می شوی سرگشتگی کمتر است .
حرم می رفتیم و عزاداری می شد و ما همراه آنها  .تا اینکه شب عاشورا رسید . و قلب من همان گنجشکی بود که کلافه و گریزان خودش را به در و دیوار سینه می کوبید و تکرار می کرد مکن ای صبح طلوع .
اول شب خانه ماندیم چون شلوغ بود اما آخر شب رفتیم حرم و تا صبح ماندیم .شب عاشورا و حرم امام حسین ع و من روسیاه دست و پا شکسته . فضای حرم  مثل همه ی شبهای حرم امام حسین ,  عجیب آرام بود و باوقار و سنگین  بود مثل نوحه خوانیهای سنگین ,  اشک می گرفت هیبتش و پر از عظمت بود  مثل بی وزنی  در بزرگترین کهکشانهای عالم .
در و دیوار حرم را پلاستیک گرفته بودند و موکتهای کف را هم جمع کرده بودند , آماده برای صبح عاشورا !
ازبیم هجوم قمه زنها قبل از نماز حرم را ترک کردیم به قصد خانه . توی راه بدنم می لرزید از تصور دیدنشان میدانستم طاقتش را ندارم ِ
خانه نزدیک حرم بود زود رسیدیم و اذان شد نماز را که خواندیم صدای شیپورهای مخصوصشان در آمد . می گفتند بلافاصله بعد از اذان شروع می کنند . و ما نتوانستیم در مقابل کنجکاوی مان مقاومت کنیم . رفتیم دم در خانه . دسته های سفید پوش راه افتاده بودند از آدم هایی که بعضی سر تا پایشان خونین بود . هربار وسط جمعیت وقتی همه حسین حسین می کردند و حیدر حیدر,  کسی بالا می پرید و بعد سرو صورتش پر از خون می شد . پسرکی توی پیاده رو قمه زده بود و جای آن را به پدرش نشان می داد . انگار که مرد شدنشان اینگونه ثابت می شد و اینگونه می ماند برای هرسال .
حال بقیه بد شد ولی من فقط می دیدم !
شاید می دیدم چگونه یاد می گیرند که  خون ببینند , و خون بریزند , پسرکان و مردانی که از شب قبل دشنه هایشان را تیز می کردند .می خریدند و می فروختند .
فضا چنان سنگین بود که انگار زمین و آسمان نزدیک شده بود . حتی خورشید شرم داشت که طلوع کند  .
همهمه و سر و صدا یی که گاه یا حسینش آشکار می شد  تا ظهر فضای کربلا را پر کرده بود و آسمان از گرد و خاک کدر و سیاه بود . گرد و خاکی که از ظهر تاسوعا شروع شده بود . نزدیک ظهر ما زنها به پشت بام رفتیم تا  تعزیه ای را که توی پارکینگ کنار خانه ی دوستمان بود ببینیم پارکینگ بین ما و حرم آقا اباعبدالله بود .و  زنهای عرب که در میان آفتاب داغ کربلا متراکم  وفشرده جمع شده بودند و  پسران پرانرژی و قوی عرب   از در و دیوار بالا می رفتند تا به طبقات بالای ساختمانهای نیمه تمام اطراف محوطه برسند برای تماشا .تماشای صحنه ای که چندین سال قبل چند متر آنطرف تر بوقوع پیوسته بود . حال هوای کربلا فقط در کربلا قابل دیدن است در همان زمین با همان مردم و زیر همان آسمان خاک آلود .  وقتی خیمه را آتش زدند مردمی که از صبح در آفتاب داغ تابستان کربلا منتظر مانده بودند , دیگر متفرق شدند . زمین پارکینگ که خالی شد هیج اثری از خاکستر خیمه ها روی زمین نمانده بود .همه را با رقابت , برای تبرک برده بودند .با صدای اذان ظهر عاشورا همهمه ها خوابید و سکوت آسمان کربلا را خفه کرد .
ما تا عصر روبروی گنبد روی پشت بام ماندیم وبعد راه افتادیم توی کوچه هابرای شام غریبان  .  از همان درب خانه در هر کوچه ای تا بین الحرمین شمع روشن بود .
صحنه زیباو دلنشینی بود .حتی در تاریک ترین گوشه ها و خرابه ها هم کسی شمع روشن کرده بود . چراغهای حرم کم شده بود و حرم را نسبتا تاریک کرده بودند و

سکوت سنگینی بر حرم امام حاکم بود . بین الحرمین سراسر آدم های عزاگرفته بودند و شمع های روشن .خیلی ها هم با شمع ها شکلی درست کرده بودند مثلا یا حسین . تاریکی عصر عاشورا را حرارت دل  ها روشن کرده بود  . آرام هر دلی بر سر شمع اش میسوخت و پشت هر شمعی هزار حرف نگفته و قلب سوخته بود با  هزار  آرزو  .  شمع ها   دلخوشی آدم ها بودند و  امیدشان برای طلب .
عاشورا مثل هرسال پایان یافته بود و همه طاقت این داغ را یافته بودند حتی من و حتی در کربلا .
و من دیدم که امام پیوسته , هرکسی را به صورتی جذب می کند متناسب با وجود او .جذب می کند نه فقط آهن را که مس را و طلا و خاک راهم .و می گرداند . طواف گونه می چرخاند دلهارا دور یک عشق , یک حقیقت , تمام زیبائی که از میان تمام نفرت ها و دروغ ها و زشتی ها بیرون کشیده شده. مثل شهد . مثل عسل . شیرین  .  سپس آرام می کند  و بالایش می برد همانطور دایره وار و طواف کنان. وابستگی هایش را در این چرخش می ریزد و  آزاد ش می کند رهایش می کند و پروازش می دهد  بسوی خدا.
وحسین اینگونه  عاشق می کند و عاشق منتظر است که معشوق فرمان دهد آنوقت تازه قصه شروع می شود.

2+

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. وحید سلطانعلیان گفت:

    بسیار عالی و تاثیر گذار🖤🖤🖤🖤🙏🙏🙏🙏🙏

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس