خدای من

خدای من

سلام

خواستم با تو حرف بزنم، اما دیدم زبانی شایسته برای مناجات ندارم

چطور حرف بزنم که گوش بدهی؟

چه بگویم مناسب باشد و بیراه نگویم و آبروی خودم را نبرم؟

په کلماتی بکار ببرم؟

اما به یاد قصه ی موسی و شبان افتادم. و مناجات شبان باتو

که چقدر عاشقانه و مخلصانه و ساده بود.

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقد دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم ببویم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

….

و دیدم که به پیامبرت که از این مدل حرف زدن عصبانی شده بود گفتی اجازه بده او به هر صورتی می خواهد با ما سخن بگوید

خدایا

تو صدای همه را می شنوی. حرفهای همه را گوش می دهی

به هر زبان و گویشی که سخن بگویند

به هر قومیت و ملیتی که باشند

و اینها هیچ .

با هر سبکی که سخن بگویند

عارفانه باشد یا فیلسوف مآبانه

عالمانه باشد یا عامیانه

حتی

دوستانه باشد یا خصمانه

تو حرف همه را می شنوی

برای همین به خودم اجازه دادم با تو سخن بگویم

حالا من یک ترازو را تصور می کنم

که در یک کفه اش آنچه تو دادی را گذاشتم و در کفه ی دیگرش آنچه خود فراهم کردم

در کفه ی تو و آنچه دادی ، عقل ، سلامتی ، امنیت ، شنوایی ، بویایی ، بینایی ، لامسه ، چشیدن ، قدرت تفکر ، امکانات مادی مثل امکانات جسمی دست و پا و چشم و گوش و بینی و ترکیب زیبای صورت و قوام جسم و توان راه رفتن و خوابیدن و بیدار شدن و خانه داشتن و امکانات تحصیل و پدر و مادر و فامیل و دوستان و شهر و دیار و گل و درخت و فضای سبز و رودخانه و جنگل و دریا و آتش و …

.البته هر چه می شمارم باز هم هست و ذهنم نمی کشد وپایان ندارد وزنش بی نهایت است.

و درکفه ی من اما، مقداری نماز و روزه هایی که اگر نیتها و کیفیتش درست بوده باشد. و مقداری تحصیل علم و مقداری کارخیر اندک و مقداری محبت به دیگران و مقداری هم شاید انتقال علم به دیگران و دیگر هیچ. مابقی خلاف و کاستی.

حالا چه کنم؟

به نظرت چکار می شود کرد؟

اصلا کاری هم می شود برای من کرد؟

جز اینکه به سخن خودت امید ببندم

ای بندگان من که در اشتباه کردن زیاده روی کرده اید از رحمت من ناامید نشوید خدا همه ی خطاهایتان را می بخشد 53( زمر)

واقعا ؟

واقعا چنین است خدای من؟ یعنی همه را جمیعا می بخشی؟

شرط و شروط هم ندارد؟ ظاهرم چنان باشد و باطنم چنان؟

ملیتم فلان باشد یا قومیتم بهمان؟

اولاد کسی باشم یا دوست دیگری؟

فقط بنده ی تو باشم؟

به جان خودم من فقط بنده ی توام.

البته اگر زمانهایی را که خودخواهی کردم در نظر نگیرم و اگر فکر نکنم پول چاره ی هر کار است. و اگر وجود دوستم در هر کاری برایم لازم نباشد. و اگر برای خوردن و پوشیدنم نیاز به خانواده ام را منوط نکنم. و اگر نگران آینده نباشم و اگر حسرت گذشته را نخورم و…

با همه ی اینها هم خدای من

من آخرش بنده ی خودت هستم.  خودت وکیلی.

درست است که سرتا پا اشتباهم ولی

دستم بگیر.

دستی که سویی نمی شناسد جز سوی تو.

دست کسی که در بی پناهی اش ، به یاد تو می افتد.

در بی کسی اش جز تو کسی را ندارد.

و اسیر بی تدبیری خویش است.

و در تنهایی اش تنها تو را دارد .

پروردگار من .

2+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. سی منی گفت:

    موفق باشید.موفقیت برازنده شماست.🤍🕊

    0
  2. درختان از خوبی شما روی یک پا ایستاده اند…
    و خورشید هرروز به انتظار متن هایتان مینشیند تا طلوع کند..
    و باد با هر گذر ازین شهر، برایتان کف میزند
    موفق باشید♥️

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس