ضرب اهنگ زندگی
خیلی قدیم ها آهنگ ها ریتم کندی داشت آرام و شمرده و یواش جلو می رفت:
توووو ایییی پری کجاییییییی
که رخ نمی نمایییییییییی
از آن بهشت پنهاااااااان
درییییی نمی گشاییی
…
کمی که گذشت ریتم ها مقداری تندتر شد:
زمستوووون تنِ عریونِ باغچه؛ چون بیابون
درختاااا… با پاهای برهنه، زیرِ بارون
نمی دونی؛ تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگِ گل؛ برای گلدون
گل وُ گلدون؛ چه شبها، نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن؛ عاشقانه
………
اما به زمان حال که رسید ریتم ها تندتر شد. آنقدر که رسیدن به آن نیاز به دویدن داشت!
عاشق و در به درم! تویی قرصِ قمرم…
زده امشب به سرم، که دلت رو ببرم!
تویی طنازِ دلم، محرمِ رازِ دلم
بس که دل بُردی ازم، دلبر و نازِ دلم!
عاشق و در به درم! تویی قرصِ قمرم
زده امشب به سرم، که دلت رو ببرم
….
حرکات ریتمیک این آهنگها هم متناسب با آن، اول کند بود و با تامل، طرف یک چرخ که می زد، 5 دقیقه ای طول می کشید برگردد سرجای اولش! بعدا ولی کم کم چرخش سرعت گرفت و به زمان حال که رسید دیگرطرف فرصت چرخیدن ندارد همان بالا و پایین می پرد!
ریتم زندگی آدم ها هم همینقدر تغیییر کرده، و تلاش و تحرک برای طی کردن دقایق آنهم به همین ترتیب. و این واقعیت برای همه وجود دارد از بچه ی 7-8 ساله گرفته تا پیرزن 80 ساله. ماها بچه که بودیم یکسال طول می کشید تا جمعه بیاید و خود جمعه که می آمد صبحش تا شب می شد یکماهی طول می کشید! حالا ولی بچه ها اصلا برایشان صرف نمی کند روزهای هفته را پیگیری کنند، مادرسالخورده ی من که 24 ساعت توی خانه است و نه بیرون می رود برای کار و نه اسیر اینترنت است وفضای مجازی از زود سپری شدن هفته ها می نالد. او می گوید روزها بی خیر و برکت شده و تاچشم بهم می زنی جمعه ی بعدی رسیده. ضرباهنگ زندگی چنان تند شده که بجای قدم زدن یا حتی تند رفتن و عجله کردن، همه در حال دویدن هستند و بازهم آن عقب اند.
جالب اینجا است که شبها هم به روزها اضافه شده و بازهم روزها کم است! دیگر شب نیست برای استراحت و در ادامه ی روز کلی کار در آن انجام می شود اما متاسفانه باز هم وقت برای انجام کارها کم می آید!
کارها زیاد شده یا زمان ها کم؟
زمان که فرقی نکرده است به حتم و یقین. ولی کارها آیا زیاد شده ؟ آیا کارهای قدیم که همه دستی بود وقت بیشتر می گرفت یا الان که ماشینی شده؟ از کارهای خانه و رفت وروب و شست و شو گرفته تا سبزی پاک کردن و خورد کردن و رب گرفتن و بقیه ی چیزها؟! یا الان که همه کار را ماشین ها انجام می دهند و همه چیز آماده تهیه می شود؟
یا امور رایج بیرون خانه از رفت و آمد با وسایل تندرو و ماشین و مترو و اتوبوس و نه پیاده و با چرخ و اسب و… و و یا انجام کارها با ایمیل و واتز اپ وپست و بقیه بجای کاغذ و قلم و جوهر و…
اما چرا باز وقت کم می آید؟ چرا باز وقت کم می آوریم؟
چرا بازهم زمان کم است و وقت تنگ؟ و دائم خودمان را به تمام شدن وقت نزدیک می بینیم برای همین بیشتر می دویم؟ وباز هم نمی رسیم؟
هرچه فکر می کنم علت تامی برایش پیدا نمی کنم الا تفاوت در خواستن ها!
اینکه در گذشته چه می خواستند و آدم های حالا چه می خواهند؟
اینکه نگاه گذشتگان به کچا بود و نگاه آدم های حالا به کجاست؟
علت تامی پیدا نمی کنم اما می بینم که قدیمی ها درزمان حال زندگی می کردند و نگاهشان جزئی و مصداقی بود. اما انسانهای امروز به آینده نظر می کنند وبه زندگی نگاه کلان دارند. آدم های حالا از بس به آینده نظر دارند اصلا در آینده زندگی می کنند. برای همین می دوند اما نمی رسند. انجام می دهند اما به سرانجام نمی رسانند و مجبورند بازهم ادامه دهند نمی رسند چون به آینده نمی رسند. و باز باید بروند.
قضاوت نمی کنم در مورد خوب و بدی اش، که قضاوت درموردش با تک تک آدم هاست و شاید با آیندگان!
5+


سلام
دوست خوبم، نوشت تون قشنگ بود. منم گاهی اسیر این نندی میشوم و احساس میکنم. وقت ندارم و وقت کم است، منم معتقدم اگر در زمان حال باشیم لذت بیشتری از زندگی خود خواهیم برد. چرا که نگران بودن برای فردا، خوشی های امروزمان را خواهد گرفت. موفق باشید.
ممنون از نظرتون. گاهی باید بدویم
سلام. ممنون از متن زیباتون هر چند حقیقت تلخیه…. من فکر میکنم بعد زمان در دوره ما تغییراتی کرده. چون همین که اشاره کردید حتی آدمهایی که به روش گذشته روزگار میگذرونن هم در برابر سرعت گذشت زمان مستاصل شدند…..
ممنون از نظرتون