سفر درونی
کتاب سفر درونی رومن رولان را می خواندم. حقیقتی درونی را در قالبی بسیار دلنشین بیان می کند. حقیقتی درونی و دنیایی که همه آن را تجربه می کنند. دلیل این دلنشینی را خودش می گوید:” در خلال کتابها ما خود را می خوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینی تری دارند بیشتر دچار پندارند.
بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان یک تلگرام روی نوار کاغذ در مغز نقش ببندد، بل آنکه ضربه جانبخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گونه درخت مایه می گیرد از یکی به دیگری سرایت دهد، و پس از آنکه آتش سوزی در گرفت ، از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد.”
به همین دلیل است که متن این کتاب به دل می نشیند چون حرفش حرف دل است.
اما آن واقعیت انکار ناپذیری که این نویسنده به زیبایی بیان می کند در واقع این شرح است:
“من همیشه دو زندگی را به موازات هم زیسته ام، – یکی زندگی شخصی که ترکیب های عناصر موروثی در جائی از فضا و در برهه ای از زمان ردای آن را بر قامتم راست کرده است،- و دیگری ، زندگی هستی بی چهره ، بی نام ، بی جا ، بی تعلق به یک عصر، که آن خود ذات هر زندگی و نفخه ی آن است. ولی از این دو دریافت که از هم متمایزند و جفت هم اند، – یکی در سطح پوست و گذرا ، – و دیگری دیرنده و در ژرفا،- آن نخستین، چنان که طبیعی است ، در بیشترین بخش کودکی ام ، جوانی ام ، و حتی زندگی فعال و عشقی ام ، دومی را فرو پوشانده است. دربافت زیر زمینی تنها در انفجارهای ناگهانی است که موفق می شود رخنه ای در پوسته ی روزها بوجود آورد و فواره ی سوزانش ، گویی از یک چاه آرتزین ، چند ثانیه ای برجهد و باز با لبهای زمین مکیده شود و رونهان کند.
تا آن که با رسیدن به روزگار پختگی که ضربات مکرر زخم های زندگی شکاف پوسته را فراخ تر کرده است، فشار جان درونی بستری در دشت برای شط هستی نهفته آماده می سازد.”
در واقع این سرنوشت همه ی انسانهاست. این پیکار متعلق به زندگی همه ما هست و وجود دارد. ما انسانها که کسی در درونمان زیست می کند که زندانی است. وجود دارد گرچه به او اهمیتی نمی دهیم ، او زندانی ماست که گاه حتی آب و غذایی هم نمی بیند. تنها شاید در زمانهایی طلایی شعاعی از نورخودش را نشان می دهد ، شاید کسی ببیند و شاید هم هرگز به چشمی نیاید.
این منن درونی در بسیاری انسانها خفته ای ابدی می ماند و هرگز در دوران زندگی فورانی نخواهد کرد و تنها چیزی که از این دو گانگی نصیبشان می شود یک نزاع همیشگی درونی خواهد بود. یک کشتی نفس گیر که اصولا با غلبه ی شخص قوی به پایان می رسد. و همه چیز ختم به آرامشی نه چندان دائم می شود. اما دوباره در فرصتی دیگر این من پنهانی فوران می کند و رخ نشان می دهد.
گریزی نیست از این سیر جبری. زندگی در سیر روزمره اش گاه فرصت هایی را برای بالندگی درونی فراه می سازد. اما آیا می توان برای این فرصت ها به انتظار نشست؟ آیا می شود امید داشت که بالاخره روزی می رسد که این چاه آرتزین شکوفه کند و به ثمر نشیندو از پرتو زیبایی گل گونه اش خلقی هم سیراب و شادروح شوند؟
به گمانم خیر. به گمانم باید، و شاید گاهی بتوان بستری فراهم کرد تا آتشفشان درونی حرارتش را تعدیل کند.
2+

