سفیر

روی تخت به زور بالشهایی که پشتش گذاشته اند نیم خیزنشسته است.آنقدر پشتش خمیده است که وقتی طاقباز می خوابد سینه اش مثل گوژ بیرون می زند.و برای همین راحت تر است به پهلو بخوابد. وقتی هم نمی خواهد بخوابد بزور بالش ها نیم خیز می کنند.

گره روسری اش را سفت می کند و موهای حنایی اش را که نامرتب ریخته است بیرون بزور انگشت هل می دهد زیر روسری. چشمانش را چند بار روی هم فشار می دهد  و باز می کند. این عادت اوست و تیک شده برایش. موقع حرف زدن همانطور که چانه اش می لرزد صدایش هم می لرزد. ادامه می دهد:

  • نه ننه ، من که ادعایی ندارم. من این گوشه افتادم. یه تسبیحم دستمه. چنتا صلوات میفرسم. اما ننه بش رسیدم.به این صلواتا.چشمانش را روی هم فشار می دهد دوباره و می گوید:  همه بش رسیدند.

بعد دوباره ساکت می شود. اما چانه اش هنوز بالا و پایین می رود و دهانش باز و بسته می شود بون اینکه صدایی از آن خارج شود.

نگاهی به تسبیحش می کند تا دانه های گفته و نگفته را وارسی کند.

پرستارش در تائید حرف او می گوید:

  • دیروز همسایه بالایی اومده بود براش یه روسری ام آورده بود. گف به حاجتش رسیده.

بعد هم ماچی از لپهای تورفته ی او می گیرد و می گوید:

  • من مخلصشم هستم. فکر کردین برا چی اینجا وایسادم؟ چون این کارش درسته.

با لبخند تائیدشان می کنم و ساکت می مانم. اینطور وقتها فقط گوش می دهم!

سکوت را لرزش چانه ها و خوردن دندانهای مصنوعی اش به هم می شکند. دوباره روسری اش را سفت می کند و می گوید:

  • بخورننه ، یه میوه پوس بکن بخور . ترو خدا بخور.

چشمی می گویم ومشغول می شوم که دلش نشکند!توی بشقاب سه تا پرتقال هست و یک سیب که باز هم بشقاب را پر نکرده اند. یکی را بر می دارم و مشغول می شوم.

  • ننه من تو زندگیم سختی زیاد کشیدم. 16 تا شیکم زایدم. 8 تاشون مردن. 8 تا داغ کم نیس ننه. صدمه خیلی خوردم. مریضی خیلی کشیدم. چنبار تا دمی مرگ رفتم و برگشتم. خداخواسه برگردم. حالام که اینجوری. افتادم کناری این اتاق. سال آ ماهی کسی سراغما نیمیگیره.

بازهم ساکت می شود اما چانه هایش به لرزیدن ادامه می دهد. کمی مکث می کند اما انگار تردید دارد در گفتن:

  • امامی زمون کمک میکنن ننه . منکه کاره ی نیسم. من دورکت نماز میخونم به نیتی چارده معصوم براسلامتی آقا امامی زمون. 14تادوری تسبیحم صلوات میفرسم. کارا درس می شه ننه. جواب می گیرم ننه.

چشمانش را روی هم فشار می دهد و من لبخند می زنم:

  • پس به منم دعا کنین خانوم جون
  • باشد ننه برات یه ختم میذارم. الهی به حقی امامی زمون مشگلی تو و هر کی مشگل داره حل بشد. ننه توام دعا کن منم عاقبت بخیر بشم.

وقتی خداحافظی می کنم پیشانی اش را می بوسم و لپهای فرورفته اش را.

  • الاهی خیر بیبینی ننه. خوشحالم کردی. الهی خدا سلامتی بت بده.

از اتاقش بیرون می آیم. فکر می کنم مگر سفیر باید جامع چه شرائطی باشد.

علم و فقه و اصول و شرایط می خواهد یا دل پاک ، خلوص نیت وتن رنج کشیده هم شاید،بتواند خودش آدم را سفیر بکند. سفیر  آقائی که دیدنی نیست. 

1+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

6 دیدگاه‌

  1. بسیار زیبا فرزانه جان

    0
  2. Atieh گفت:

    چه فایده که الان گریه ام میگیره و حسرت می‌خورم. کاش اون موقع که بودن بیشتر قدرشون رو میدونستیم. همش نگاه‌شون به در که ما بریم سر بزنیم ولی ما مشغول به خودمون….

    0
  3. مهدیه گفت:

    روحشون شاد…چشمش همیشه به چراغ اتاقم بود و میگفت دعات میکنم.
    این آدما نعمت اند و حیف که وقتی هستند قدرشون رو نداریم.

    0
  4. Sh T گفت:

    دلتنگ روزایی ام که لازم نبود منتظر پنجشنبه ها باشم برا دیدنشون، خدایا خودت حفظشون کن🥺

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس