انسان تنها
قصهی تنهایی انسان، پایان ندارد. انسان در همیشه و هر مکان، تنها بوده و هست و خواهد بود.
انسان حتی در بین انسانهای دیگر هم تنهاست.
علت این ادعایم این است که به عدد انسانهای عالم؛ جهان وجود دارد. هر انسانی جهانی دارد برای خودش. جهانی پر از شگفتی و عجایب. انسان از لحظهی ورود به این جهان، به دنبال کشف جهان است. کشف جهان بیرون و برای عدهای کشف جهان درون.
از همان بدو تولد این جستجو ادامه دارد. کودک اولین بار دستهای خودش را میشناسد. بعد صدای خودش را کشف میکند. کم کم نیاز گرسنگی و تشنگی و اینکه این نیارها بوسیلهی چه کسی رفع می شوند را درک میکند. وقتی بزرگتر میشود در خودش استعدادهای دیگری کشف میکند، استعداد راه رفتن، دویدن، نقاشی کشیدن، حرف زدن، بازی کردن و چیزهای دیگر.
این روند همچنان ادامه پیدا می کند و انسان در هر لحظه از عمرش علاوه بر شناخت جهان اطراف چیزی از وجود خودش را درک میکند.
و جالب اینجاست که وقتی سنی از او گذشت بازهم اعتراف میکند که هنوز خودش را کامل نشناخته و یا تغییر کرده است. به همین دلیل است که میگویم هر انسانی جهانی است و جهانی مخصوص به خود. و هیچ دو انسانی به هم شبیه نیستند.
حالا با این همه تفاوت و و شگفتی درونی، آیا انسان می تواند تنها نباشد؟
آیا هیچ انسانی میتواند خود را نشناخته ادعا کند دیگری را شناخته است؟
و آیا با اینهمه سرگردانی در خود میتوان به جهان انسانهای دیگر وارد شد؟
آیا امکان دارد این جهانهای موازی برهم منطبق شوند و یکی شوند؟
این جهان های از هم جدا هرکدام خصوصیاتی منحصر به خود دارند که دیگران خصوصیتی متفاوت با آن را دارند. گاهی اصلا ارتباطی بین ایندو شکل نمیپذیرد و گاهی با اغماض، ارتباطی صورت می گیرد.
انسانی که از شناخت کامل خودش عاجز است، دیگران را هم بطور کامل نمی شناسد. و این باعث می شود تنها بماند. تنهایی به معنای عدم احاطه بر دیگران.
در نهایت همهی انسانها در تنهایی خداگونهی خود میمانند و تنها به سلامی و علیکی قانعاند. ارتباطی ظاهری، موقت، گذرا و سطحی.
