چند نکته که شاید بی ربط باشد
هیچ فکر کرده اید چرا آدم ها می روند توی سینه ی هم ؟
بله رودر رو که می شوند.
حتما برای شما هم تفاق افتاده.
و هرچه هم که میخواهی برخورد رودردرو، اتفاق نیفتد نمی توانی مانعش شوی.
می کشی به راست، می کشد به راست . می روی سمت چپ، او هم می رود. بالاخره مجبور می شوی بایستی،آنوقت او هم صاف می ایستد سینه به سینه ی تو.
این اتفاق امروز چندین مرتبه در پیاده روی برای من افتاد. وقتی هنوز دو سه متر با آدمی که از روبرو می آمد فاصله داشتم با خودم می گفتم ; نگاه کن حالا صاف می آید توی دل من و او یا حواسش توی مبایل بود یا جای دیگر را نگاه می کرد و یا شاید فکر می کرد از کدام طرف بیاید که به من برخورد نکند. با همه ی این احوال در دوسه قدمی رسیدن به هم مجبور می شدیم جاخالی بدهیم تا برخورد نکنیم و رد شویم. دوسه باری هم مجبور شدم بایستم تاطرف مقابل رد شود. یکی هم که اصلا داشت پشت سرش را نگاه می کرد و طرف من می آمد که آخر با من برخورد کرد.
در جمع در گیجستانی زندگی می کنیم که نگو و نپرس.
قسمتی از مسیر پیاده روی ام هم، خیابانی بود که به روی ماشینها بسته شده بود. یک بنر هم زده بودند که در دست تعمیر برای طرح پیاده راه. یعنی که دیگر اصلا ماشین وارد آن نشود و فقط پیاده ها از آن عبور کنند.
وقتی رد می شدم این درگیری همیشگی ذهنی هم سراغم آمد که موتور آیا پیاده است یا سواره ؟
و این مسیر پیاده راه, به اسم پیاده است و به کام موتور سوار؟
موتورها خیلی راحت و بی دغدغه رد می شدند و پیاده ها خودشان را جمع و جور می کردند که نخورند به موتورها. حفظه الله. البته بانضمام فحشهای جانانه ی درونی ام به ایشان.
و درآخر یک میحث بی ربط تر
خوابی بود که دیشب دیدم.
در خیابانی بودم بورس انتشاراتی ها و کتابفروشی ها.
من و دوستم دنبال یک انتشاراتی بودیم که مارا قبول کند.که برایش بنویسیم . و قبول نمی کردند. از یکی در می آمدیم و به دیگری وارد می شدیم .آخرش نا امید ماندیم . گوشه ای از خیابان ایستاده بودیم. که دیدیم مردی جلو آمد و به ما اشاره کرد . نفهمیدیم کداممان را می گفت. هردو جواب دادیم .و او گفت : مگه شما نبودید میخواستین بنویسید؟ خب بیاید . از نظر من شما پذیرفته شدید.
و هنوز هم نمی دانم مرا گفت یا دوستم را . و اصلا دوستم چه کسی بود ؟
