“شاید که بتی در وسط ذهن من و توست.”
هررروز وقت صبح می رسد و حیات دوباره در وجود می دمد و آدمی زنده میشود و به حرکت و تکاپو در می آید،
نعمت حیات بدون چشمداشت، دوباره در اختیار انسانها قرار می گیرد.
هرصبح. هر ساعت. هردقیقه. دائم و بدون وقفه.
و انسان گاهی نمیبیند.
هزار ابزار فراهم میآید تا انسان ببیند و آگاه شود. از کتاب و موعظه و سخن و وقایع اتفاقیه و در نهایت مرگ، مرگ انسانهای دیگر.
و گاه باز هم انسان، نمیفهمد. نه که نفهمد، او خفته است و یا خود را به خفتن زده است.
و یا نخفته بلکه چیزی در وجود او پهن شده و گسترش یافته، چیزی شبیه جلبکهای خودرو و پیش رونده، که از هیچ شروع می شوند و اگر همان روز اول آنها را از ریشه در نیاوری کم کم و آرام و نرم و بیصدا گسترش می یابند. و ریشه میدوانند و ریشه می دوانند آن چنان که دیگر کندن آنها سخت میشود.
بتی که در درون متولد میشود. با دستان نفس شکل میگیرد و با چرخش شیطان، بزرگ و بزرگ تر می شود.
دروغ، تهمت، قضاوت ناحق، خودخواهی و کبر، سوءظن و بدبینی ، یاس و ناامیدی، زیادهخواهی و عدم شکرگذاری و…
که همه در آغاز یک نقطه است و کم کم گسترش می یابد و جان شریف را آلوده میکند.
بت درون را بزرگتر میکند و زیور آلات به آن می آویزد.
از این بت، در درون همهی ماهست.
بزرگ و کوچک.
گاهی با آگاهی و گاهی به جهل.
و وجودی که روزی چراغدان نور خداست،
روزی تفاله دان بت ها میشود.
آنوقت باید گریست. از بدیمنی و بدبختی باید گریست. و فغان کرد. از سیاهی و ناامیدی باید فغان کرد.
اما هنوز، امیدی هست
در ناامیدی بسی امید است.
چون خداهست.و خدا همه جا هست.و همیشه هست. و نورش حتی لابلای جلبکها،گاهی، یافت می شود.
بهانه هست.
دستاویز هست. فرصت هست. غریق نجات هم هست.
باغبانی هست که هرس کند.
خدایی هست که نور را بی شائبه دوباره بر جان سرازیر کند.
دوباره همه چیز را بشوید.
برای بارها و بارها و برای چندمین بار.
باران خدا بیوقفه می بارد.
چتر را باید بست.
“باید بت خود با نم باران خدا شست.”


سلام فرزانه جان قدرت قلمت در استفاده درست وبجای لغات در این متن چشمگیر است .
توصیه مبان جلبک کلمه “گاهی” حذف شود ؟ بهتر است .
ممنون از نظرت نسترن جان. چشم
دیدگاه زیبا و دقیقی بود.
ای کاش مراقب گیاه های خودروی درونمون بودیم.
دقیقا همینطوره