آخرین قسمت سفر
شیرینی سفر، بیشتر از وقتی که در اون باشی، وقتی حس میشه که تموم بشه.
الان که دارم مینویسم، سفرم تموم شده و تمام ساعتهای خوب گذشته برام دلپذیر و خواستنی و دوست داشتنیه.
خیلی چیزها میخواستم بنویسم و نشد. مثلا میخواستم از همسفرام بنویسم و شخصیتهاشون.
اونا هر کدومشون یه مخلوق خاص و منحصر به فرد خدا بودند که با وجود وجه اشتراکهایی با بعضی از بقیه، برای خودشون منحصر به فرد و تک بودند.
یکی مهربون واز خود گذشته بود که تمام مدت به فکر مهربونی کردن به دیگران بود و هیچ انتظاری هم از دیگران نداشت.
یکی مهربون و کدبانو و شوخ بود، که همه جوره به دیگران کمک میکرد و از خودش مایه می.گذاشت ولی از بقیه هم انتظار داشت باهاش همین رفتارو داشته باشن و وقتی این رفتارو نمیدید کمی دمغ می شد.
یکی هم فقط به فکر خودش و کارهاش و اسباب اثاثیهش بود و انگار اومده هتل و بقیه وظیفه دارن به اون خدمت کنن.
یکی هم از اینکه توانایی کار کردن نداشت ناراحت بود و عذاب وجدان داشت.
یکی زوری کار می کرد و یکی از روی میل و رغبت، و یکی اصلا کار نمی کرد یا از زیر کار کردن در میرفت
یکی شوخی می.کرد ومی.خندید و بقیه رو میخندوند و یکی از شوخی کردن ناراحت می شد.
و هزار جور دیگه تفاوت در شخصیت ها.
تا وقتی توی خونه تنها زندگی می.کنی فقط خودتو می بینی و خانوادتو. ولی وقتی با جمعی به سفر میری می بینی که خدا چقدر بندگان متفاوتی رو خلق کرده که هیچکدوم مثل هم نیستند.
روز آخر یعنی شنبه، همه آزاد بودند هر کاری میخوان بکنن.
چندتایی رفتند درگهان که بقیهی خریدشون رو بکنن. یه سری هم سیتی سنتر رفتند. یه چندتایی هم توی خونه موندند و قلیون رو چاق کردند.
منم یه گشتی تو بازار قدیم زدم که بوی قلیون اذیتم نکنه.
ولی بعد دیدم هی دارم خرید اضافه میکنم. مثلا میخواستم برای بلوز تو دل بازی که خریده بودم یه تاپ بخرم و یا برای کوچولوها لباس جدید و خوشگل می.بینم که دلم میخواد بخرم. ولی دیدم دارم چیزای دیگه میخرم. این بود که خودمو گرفتم و بزور از بازار کشیدم بیرون.
یاد ففروا الی الله افتادم.
رفتم خونه و یه دوش گرفتم و چمدونم رو قبل از بقیه بستم. مرحلهی غلط کردم سفر داره شروع میشه. تو سفر وقتی خرید می کنی خوشحالی ولی موقع برگشت وقتی خریدا توی چمدونا جا نمیشه و یا چمدونا سنگین میشن و سخت برای حمل کردن به غلط کردن میافتی. مرحله بعدش هم توی خونه ست که میگی ای حیف کاش اون چیزه رو هم خریده بودم.
عصر و شب، خونه رو جمع وجور و تمیز کردیم. دسته جمعی. مدیر هم مقدمات یه پلوگوجه ی خوشمزه رو برای توراه دید تا صبح زود دم کنه.
بعدم خانم…. صاحبخونه اومد مهمونی وخانوما یه کم از شعرهای فولکلوریک که بلد بودند رو با کمک تنبک جنوبی که خانم … آورد، خوندند.
صبح زود مدیر برنج رو پخت و بعد قسمت کرد تو ظرفای همه و میوه و شام و صبحانه ی هرکسی رو هم بهش داد.
دیگه مرحله غلط کردم سفر رسیده بود. ساکها از زیادی وسایل بسته نمیشد و کنارش ساک اضافه می شد. چند نفری هم رفتند چمدون جدید خریدند.
بالاخره باربرها رسیدند و بار را سوار وانت دوکابینه کردند. و فکر کنم تو دلشون کلی بهمون فحش دادند.پیرترها با ماشین و ماها پیاده تا اسکله رفتیم.
آخرین دیدارمون با دریا روی کشتی بود از قشم به بندرعباس.
دریای عمیق و عظیم با نگاهی مهربان از ما خداحافظی کرد.
اون طرف تو اسکله یه ون و یه تویوتا دو کابینه اومد. و چمدونها و خودمون رو بار زد و رسوند به ایستگاه قطار.
مرحلهی غلط کردم سفر هم چنان ادامه داشت. ساکهای سنگین باید از گیت و گمرک رد می شد و می رفت تو قطاری که انبار توشه هم نداشت.اونایی که ساک زیاد کرده بودند مجبور شدند هرساک صد تومن بدند تا ساکشون رو یا توی رستوران قطار و یا توی کابین مهماندار جا بدن.
آخرین لحظات سفر رو به مهمونی توی کوپه های هم گذروندیم.
بعد از شام توی یک کوپه، ۱۲ نفر جمع شدیم و پانتومیم و مفاحشه بازی کردیم.
و دیگه آخر کار خواب ناز بعد از یک روز غلط کردم.
و انتظار برای مرحله ی ای کاش تو خونه که وقتی خریدها رو باز می کنی میگی ای کاش بیشتر خریده بودم.
این سفر هم مثل همهی سفرهای خوب دیگه، تموم شد.
فقط فرقش با بقیهی سفرها این بود که:
در کنار دیگران، و زندگی با اونها، با شخصیتهای جدید آشنا شدم و به تفاوت جالب انسانها با هم پی بردم.
با سختی های سفر بیشتر ساخته شدم. جاهای عجیب و شگفت انگیز رو دیدم.
و از داشتن دوستان جدید بیشتر لذت بردم.
به امید سفرهای شیرین.
لطفا نظرات خودتون رو برام بنویسید تا برای بازهم نوشتن، انگیزه پیدا کنم.
ممنونم که خوندید.

عالی بود خیلی خوب و با جزییات تعریف کردین.