آغاز
باید شروع کنم . باید دقیقا شروع کنم درست وقتی خیلی کار دارم و وقت ندارم و درست وقتی هول کرده ام و می ترسم. درست وقتی اعتماد به نفسم را از دست داده ام باید شروع کنم. زبرا درست همین وقت است که خودم را از لابلای هزار عامل پیش گیرنده نجات می دهم و می کشم بیرون و نگاهی می کنم توی چشمان خودم و با لبخندی می گویم: تو می توانی، تو در هر شرایطی می توانی پس شروع کن.
و این شروع را به میمنتی و مبارکی ، بدون روتوش و بدون از قبل نوشتن و کپی کردن می گذارم . تا برای همیشه بماند. بماند که ترسم بریزد از شروع های بعدی. که اعتماد کنم باز هم می شود شروع کرد.
آغاز همیشه زیباست اما سخت و دلهره آور. هزار فکر مانع از شروع کردن یک کار می شود.
نکند ادامه پیدا نکند؟!
نکند پایان خوبی نداشته باشد؟!
نکند شکست بخورم و آبرویم برود؟!
نکند از پسش بر نیایم و نتوانم مشکلاتش را حل کنم؟!
و هزار فکر تو درتوی دیگر که جرات را می گیرد و شجاعت را تخلیه می کند. آدم را هل می دهد برای نرفتن. تشویق می کند برای سکون و ماندن.
اما یک تکان می خواهد یک حرکت کوچک. یک هی زدن. ویک همت که فقط در وجود خودمان شکل می گیرد. سالها اگر بنشینی و منتظر بمانی برای کمک، برای کسی که با اسب سفید بیاید به کمکت، هم چنان باید بنشینی و بنشینی و هرگز آن اسب سوار نمی آید. بی انصاف نباشم گاهی می آید ولی حتی اگر بیاید این تویی که باید تصمیم نهایی را بگیری. حرکت اول از توست و از خودت.
و بقیه اش با خدا .
فرزانه فولادی ساعت اول از نیمه شب 25 آبان 1399
