زندانیان قالب ها

صبح که از خواب بیدار می شویم از کنار تختمان قالبمان را هم برمی داریم. آترا به گردن می اندازیم و راه می افتیم. هر ساعتی که می گذرانیم یک قالب به قالب قبل اضافه می کنیم و در انتها شب هنگام که می خوابیم هزار قالب بر گردن داریم که می گذاریم کنار تختمان. آنوقت می خوابیم و خواب می بینیم خوابهایی بدون آن قالبها. وقتی دوباره از خواب بیدار می شویم با علاقه و سرخوشی خوابهای بدون قالبمان را برای هم بازگو می کنیم . بعضی اش شیرین است چنان که دلمان می خواهد باز بخوابیم و بعضی اش وحشتناک که اصلا فکرش را هم دیگر نمی کنیم و فکر کردن به بعضی اش هم مارا شرمنده می کند.
بعد خوابهایمان را تحلیل می کنیم پیش خودمان و آنوقت دوباره سراغ قالب ها می رویم. بعضی را با رضایت دوباره به گردن می اندازیم اما بعضی را به زور قبول می کنیم و شاید بعضی را دیگر نپذیریم و بشکنیم.
اینهمه را گفتم برای همین که به شکستن برسم. شکستن بعضی قالب هایی که جلوی نفس کشیدن را می گیرد. جلوی پرو بال پیدا کردن و پرواز کردن را می گیرد. نمی خواهم بگویم همه قالب ها را باید شکست اما بعضی اش را حتما باید شکست. و بی شک آنی را باید شکست که آدمیت آدم را زندانی کرده است.
