من می آفرینم ، پس هستم.
من می آفرینم ، پس هستم.
رومن رولان در سفر درونی
زندگی جریان دارد، روزها می گذرد، خورشید قرنهاست که از سمت شرق شعله ور می شود و در سمت غرب فروکش می کند
قرنهاست با طلوعش چشمهای زیادی روشن می شود، به اطراف نگاهی می کند و از جا برمی خیزد، و تلاشی نو آغاز می شود. دیگاههای جدیدی را پیش رو می بیند. تا دوباره تاریک شود و در تاریکی دوباره بسته شود و بیاساید.
سالهاست که این دور تکرار می شود به قدمت همه ی تاریخ بشری. هزاران هزار روز از هزاران هزار روزهای عمر هزاران هزار انسان گذشته و هیچ اتفاق جدیدی رخ نداده است. تا در نهایت زمانی که این دریچه برای همیشه بسته شده و دیگر دیدگاههای جهان ماده در آن جای نگرفته است. دیگر منظری، چه هرآن دیدگاهی که هرروز در آن قرارداشته و نه هیچ منظر جدیدی در آن جای نگرفته است.
اما گاهی و فقط گاهی چشمهایی هم پیدا شده که جهان را به صورت دیگری دیده اند. جهانی که تنها به منظره ها ی پیش رو محدود نمی شود بلکه لایه لایه و پستو در پستوست و نیاز به گشتن و زیر رو کردن و کشف کردن دارد. فقط بعضی چشمها اندیشیده اند و نگاه عمیق کرده اند. آنوقت در پس این نگاه عمیق که نگاهی است پویا و جستجوگر، به حقایق جدید رسیده اند.
تنها عده ای در پس این نگاه عمیق توانسته اند تغییری را درک کنند که می شود اتفاق بیفتد. کاری خارق العاده که برخلاف جریان عادی زندگی می تواند رخ دهد. چیزی که می تواند از بین آنچه موجود است زاده شود و خلق شود. مثل یک کودک که پا به جهان می گذارد. شانس دیدن این آفرینش از هیچ انسانی گرفته نشده است زیرا همه به دنیا آمدن یک کودک را می بینند. اما فقط بعضی از انسانها به خود اجازه ی تفکر و آفرینش جدید را می دهند.
این آفرینش می تواند یک اثر هنری باشد و یا یک نوشته، می تواند یک دستگاه جدید باشد و یا یک حقیقت علمی و یا هرچیز دیگری.
مهم این است که انسان فهمیده است که آفریننده است آنوقت مسیر آرام مرداب زندگی خود را به رودی پرخروش تبدیل می کند، حتی اگر در این جریان، سنگ وجودش سائیده و سفته شود. او در سختی ها قرار می گیرد اما به هستی اش واقف می شود. و می فهمد که تا آفریننده هست ، هست.
