شیطان
چند شبی بود که صداهای عجیبی در مجتمع مسکونی که در آن ساکن بودم به گوشم میرسید. این صداها را بخصوص شبها که همه جا ساکت بود بیشتر و واضح تر میشنیدم. صدا شبیه نالهی کسی بود که درد میکشد. گاهی هم خشمگین است و میغرد وگاه دیوانهوار، نمیخندد اما غوغای شادی به راه میاندازد. ابتدا به خیال اینکه یکی از همسایهها بیمار است، اعتنایی به صداها نمیکردم. اما این قضیه دائم تکرار میشد. یک شب که تا دیروقت با دوستانم بیرون بودم وقتی برگشتم و وارد ساختمان شدم صدای ناله را دوباره شنیدم. اولش نالهای خفیف بود اما هرچه از پله ها بالاتر می رفتم صدا بلندتر میشد. ساختمان ما سه طبقه بود ودر هر طبقه دو واحد آپارتمانی قرار داشت. ما در طبقهی سوم بودیم و ساختمان آسانسور نداشت. پلهها کاملا تاریک بود و من از هر طبقه که بالا می رفتم چراغ را روشن می کردم تا بتوانم راه پیش رو را ببینم. وقتی به طبقه ی دوم رسیدم صدا بلندتر شده بود و تعجب من بیشتر. این فکر در سرم میچرخید که کدامیک از همسایهها میتواند مریض باشد که چنین نالههای دلخراشی دارد. به طبقهی سوم که رسیدم کلید برق را زدم ولی چراغ پاگرد سوخته بود. همه جا ظلمات و سیاه بود و هیچ چیز برایم قابل تشخیص نبود . دستانم را به دیوار گرفتم و ایستادم. مبایلم را از جیب شلوارم در آورم تا چراغش را روشن کنم. صدای ناله همچنان، دلم را در سینه میلرزاند. و نا خودآگاه توجهم به سمت صدا میرفت. دقت که کردم دیدم صدا از واحد روبرویی ما میآمد و در آن تاریکی نور قرمزی هم از زیر در هویدا بود. مبایلم را روشن کردم و مطمئن شدم آقای سماواتی مریض است که چنین مینالد. نزدیک درشان رفتم و گوش دادم . دیگر صدایی نیامد. از اینکه در بزنم منصرف شدم و به سمت واحد خودمان رفتم .
روز بعد وقتی برای رفتن به دانشگاه آماده می شدم صدای همهمهای شنیدم. وقتی از اتاقم بیرون آمدم مادر و پدرم رنگ پریده ازبیرون آپارتمان میآمدند. از چهرههای وهم زدهشان ترسیدم. جلو رفتم و پرسیدم: چیزی شده مامان؟ بابا چی شده؟ حالتون خوب نیس؟
پدر به طرف دستشویی رفت و مادرم در حالیکه صدایش میلرزید گفت: باورت میشه آرش جون. آقای سماواتی مرده. باورت میشه؟ میگن خودکشی کرده.
استخوانهایم لرزید و بی اختیار نشستم. بیاختیار به یاد نالههایی افتادم که شب قبل شنیده بودم. عذاب وجدان اینکه چرا به کمکش نرفتم مثل موریانه به مغزم حمله کرد. بدنم یخ کرده بود . مادر متوجه ی حال من شد . از جا بلند شد و برایم شربت قندی درست کرد و خطاب به پدر که از دستشویی بیرون آمده بود گفت: پسرم چقد حساسه میبینی.
من لال شده بودم و نمیتوانستم چیزی بگویم. چند روز گذشت.یک شب وقتی در خانه تنها بودم دوباره آن صدای ناله را شنیدم. این بار بدنم یخ کرد . بعد از آقای سماواتی دیگر انتظار شنیدن این صدا را نداشتم. سر جایم میخکوب شده بودم و نمیتوانستم تکان بخورم. صدا هر لحظه بیشتر میشد اما نزدیک نبود. از جا بلند شدم و به طرف در رفتم در خانه را باز کردم صدا بیشتر شد. از خانه بیرون آمدم. واحد آقای سماواتی بی صدا و خاموش بود. اما از طبقهی پایین نورها و صداهایی تاریکی پله.هارا روشن می کرد. پابرهنه به سمت پلهها رفتم و آرام آرام پله ها را گذراندم. صدای ناله بیشتر می شد و هر لحظه با نورهایی به رنگ قرمز و بنفش تند همراه میشد. وقتی آخرین پلهها را پایین رفتم بوی گزندهای هم به مشامم رسید. ناخودآگاه یادم آمد که پدرم از ساکنان آپارتمان پایینی گله کرده بود. میگفت که معتادند و دوستانشان را میآورند و مهمانی میگیرند و الخ. کمی ایستادم . ناگهان نالهی گوشخراشی از داخل واحد شنیده شد. ترسیدم و به طرف واحد خودمان برگشتم. نمی توانستم بفهمم چرا صدای ناله ای به این هیبت زننده از آنها شنیده میشود. با خود فکر کردم شاید در حال توهم و پیخودی، این صداها را از خودشان درمیآورند.
آن شب هم گذشت.
من در دانشگاه با دختری بهنام سمیرا که از همکلاسیهایم بود آشنا شده و از او خوشم آمده بود. اوهم از من بدش نمیآمد. مدتی بود با هم بیرون می رفتیم و تفریح می کردیم. یک شب که تا دیروقت، بیرون بودیم مثل همیشه، او را به خانهشان رساندم و به خانه برگشتم. وارد خانه خودمان که شدم.صدای ناله را دوباره شنیدم. دیر وقت بود و همه خواب بودند. کمی ایستادم تا ببینم صدا از کجاست. پذیرایی تاریک بود و از زیر در اناق خواهرم نوری به تاریکی پذیرایی نفوذ میکرد. آهسته جلو رفتم. صدای نالهی دلخراشی از همان جا می آمد. دوباره یخ کردم و سرتاپا گوش شدم. صدای نفس نفس و آه از داخل اتاق میآمد که در زمینهای از همان نالهی گوشخراش به گوشم میرسید. آرام در را باز کردم. مثل برق گرفتهها خشکم زد. خواهرم لخت یود و در تماس تصویری با کسی صحبت می کرد.نور قرمزی اناق را پر کرده یود و بدنش در آن نور قرمز موج بر میداشت. صدای نفسهایش تند و نالهاش بلند میشد. در رابستم زیرا دیگر توان دیدن نداشتم. از طرفی صدای نالهی گوشخراش، داشت گوشم را کر میکرد. به طرف اتاثم دویدم و در رابستم و ایستادم. نمیدانستم چه باید بکنم. باید کاری می کردم. دوباره در رایاز کردم تا به اتاقش بروم و مانع از کارش بشوم اما ناگهان تلفنم زنگ زد. سمیرا دوستم یود. جواب دادم . در نهایت تعجب من گقت که رویروی در خانهی ما ایستاده. باورم نشد. اپارتمان را ترک کردم و پله ها را با دو دویدم. صدای نالهی قرمز، ساختمان را پر کرده بود اما تعجب من از آمدن سمیرا بر ترسم غالب بود. بله او رویروی در توی کوچه ایستاده یود. و چشمانش، مثل کیوتری که از سرما کز کرده باشد به من التماس میکرد. به او گفتم:
چرا اومدی؟ چی شد اومدی اینجا؟
در حالیکه میلرزید گفت: بهت نیاز داشنم. دلم برات تنگ شده بود.
خندیدم. دلم برایش ضعف رفت . به طرفش رفتم و بازوهایش را که میلرزید، فشار دادم و لبخندی روی صورت یخکردهاش پاشیدم. با احتیاط گفتم: خوب عزیزم حالا دیروقته بهتر نیس بری خونتون تا قردا؟ گفت: نه میخوام ییام پیشت. میخوام امشب پیشت باشم.
نمی.دانستم چه بایدبکنم. و صدا همچنان می نالید.
او گردن زیبایش را که از زیر شال رهاشدهاش فرار کرده بود کج کرد وگفت: یعنی نمیبریم تو؟ گقتم : آخه مامان و بایا ،خواهرم، همه توخونن. گفت: باشن. مگه نگقته یودی اتاق داری؟ سردمه میبینی؟
دلم برایش سوخت. دستم را دور شانههای لرزانش چرخاندم و به طرف خانه هدایتش کردم. صدای ناله بلندتر از همیشه در ساختمان پیچیده و تمام پلکان را پر کرده بود وقتی آرام از پله ها بالا میرفتیم سمیرا را به خودم چسباندم و گقتم: نترس این صدا همیشه اینجا میاد. اما وقتی به طبقهی خودمان رسیدیم صورتش را دیدم که لبخندی داشت و میگفت: چه صدایی؟
از ترس اینکه کسی بیدار شود و او را ببیند خیلی سریع به اناقم هدایتش کردم. و او بدون تامل خود را انداخت روی تختم و گفت: به به بوی تورو میده. دراز کشید و دستهای را یاز کرد و من بیاختیار به طرفش رفتم و بغلش کردم. اما گوشم دوباره از نالهی دلخراش، پرشد یطوریکه مجبور شدم از او جدا شوم. لب تخت نشستم. وگوشهایم را گرفتم. تعجب کرد و اوهم نشست عذرخواهی کردم و از اتاق بیرون آمدم. کمی آب خوردم. صدا قطع نمیشد پشت در اتاق خواهرم رفتم و گوش کردم. سکوت اتاقش را پر کرده بود. برگشتم یه اتاقم در حالیکه حالا صدا در اناق خودم بیشتر بود. هییت آن صدا وقتی بیشتر شد که سمیرا را لخت وسط اتاق ایستاده مثل مترسکی، دیدم. پاهایم سست شد.و لرزید. دستگیرهی دررا گرقتم که غش نکنم. موج بر داشت و به طرفم سرازیر شد در حالیکه مینالید با همان صدای گوشخراش. وهم تمام وجودم را پر کرد. ندانسنتم با چه نیرویی برگشتم. اما او با ولع، از پشت پیراهنم را گرفت و مرا به طرف خود کشید یطوریکه پیراهن از تنم درآمد. نمیدانستم چه باید بکنم. موقعیتی بود که همیشه به دنبالش بودم و در فکرم آن را میساختم اما حالا آن صدای گوشخراش نمیگذاشت. داشت مرا کرو دیوانه میکرد. در رایاز کردم و از اتاق بیرون پریدم و در را بستم. خوشبختانه کلید داخل قفل بود. در قفل کردم و ایستادم. ناله داشت فراز و نشیب برمیداشت. بالا و پایین میرفت و التماس میکرد. در همان لحظه مادرم از اناقش بیرون آمد و به طرف آشپزخانه رفت تا آب بخورد. در برگشت مرا دید که پشت در، چمباتمه زده بودم. تعجب کرد و گفت: چرا اینجا وایسادی؟ چیزیت شده؟ جوابی از من نشنید چراغ را روشن کرد. وقتی رنگ پریده.ی مرا که نفس نفس می زدم دید بیشتر نگران شد و گفت: چی شده پسرم خواب بد دیدی؟
من سرم را تکان دادم چون زبانی برای حرف زدن نداشتم. آن صدای گوشخراش همهی وجودم را پر کرده یود. مادر دستی به صورتم کشید و چیزهایی زیر لب خواند. بعد به سراغ کتابخانهی کنار اتاق رفت و یک کتاب کوچک آورد و به طرف من دراز کرد و گفت: بیا مامان این قرآنه یذار زیر سرتو بخواب دیگه خواب بد نمیبینی. دستهایش را نگاه کردم سبز و خیس بود. قرآن را گرفتم و به لبم گذاشتم. و احساس کردم لیوانی از آب گوارا نوشیدهام. از تکیه به در و دیوار رها شدم و روی پای خودم ایستادم. گوش دادم ولی دیگر صدایی نشنیدم. به مادر شب بخیر گفتم و آرام از لای در به داخل اناق خزیدم که او سمیرا را نبیند. اما، اتاق خالی از او بود. سمیرا نبود.

بسیار زیبا، عجیب و ترسناک بود. آفرین به شما.
ممنونم