خروپف
خروپف
همه جا تاریک بود. نور اندکی ازنورافکن محوطه، از لای کرکره به داخل می خزید و تا ریکی کانکس را در خود جمع می کرد. .چهار نفر کف کانکس روی زمین چمباتمه زده بودند لای پتو. و یک نفر هم روی تخت خوابیده بود، در اندازه ی دونفر.
صدای خروپف سکوت را می شکست.اول خررررررر، بعد با کمی مکث پففففففففف، وبعد صدای یک سوت ممتد سسسسس
اصغر سرجایش تکانی خورد و غرغر کرد: لاالاهه الاالله. کمی آنطرف تر، وقتی اردشیر به سوت رسیده بود، ممد پهلو به پهلو شد و زیر لب گفت: قطار قورت داده انگار.
غلامعلی که سفیدی چشمانش در تاریکی می درخشید به صدا درآمد که:
لعنتی. نمیذاره که بخوابیم. فردا صب هم دوباره مث سگ باید جون بکنیم.
اصغر بلند شد نشست و به اطراف نگاهی کرد. سقلمه ای به تراب زد و گفت: ای بِپُکی . خوابی؟ تواین سروصدا؟
تراب تکانی خورد و بلند شد و نشست. سرش را خاراند و گفت: نه بابا چه خوابی. حال ندارم حرف بزنم.
اصغرسرش را گرفت و گفت: سرم اندازه یه میدون شده این لامصبم نمیذاره بخوابیم. چیکارش کنیم؟
غلامعلی همانطور دراز کشیده گفت: چیکارش کنیم؟ جرات داری کاریش کنی؟ فردا از کار بیکارت می کنه.
ممد بلند شد نشست و با پوزخندی که پیدا نبود و از لحنش معلوم می شد گفت:
میگم بچا بیاین آب بریزیم تو گلوش. اونوقت قرقره می کنه.
لگدی از جانب بغل دستی اش که همان غلامعلی بود نثارش شد:
نکنه خل شدی میخوای خفه شه. با اینهمه بدبختی قاتلم بشیم؟
اصغر همانطور که نشسته بود و دستش را ستون چانه اش کرده بود گفت:
اینجوریم که نمیشه خوابید. بدجور نفس می کشه.
همه ناخود آگاه ساکت شدند. شاید برای اینکه ببینند می شود با آنهمه سروصدا کنار آمد.
خررررررر بعد با کمی مکث پففففففففف وبعد صدای یک سوت ممتد سسسسس.
نه به هیچ وجه نمی شد خوابید. تراب وسط تاریکی پیکر سیاه اصغر و ممد را از نظر گذراند که مثل اشباه سیاه در کمین شکار نشسته بودند.
به پنجره نگاهی انداخت و قاب نورانی دورتادور پنجره را برانداز کرد و توی شعاع نورش که تا وسط کانکس کشیده می شد،خودش و بقیه را دید که فردا خسته و نخوابیده باید وسط آفتاب جاده را غلطک می زدند.
زانوهایش را در دلش جمع کرد و بعد ناگهان بازش کرد و صاف نشست: میگم یه ذره تکونش بدین تا ساکت بشه.
همه سر جایشان ثابت بودند و کسی تکانی نخورد. تراب زیر لب گفت: یه وقت بیدار بشه. هان؟ می ترسین؟ هان؟ .
دوباره ساکت شد و فکر کرد و بعد گفت:
بچا یه چیزی به فکرم رسید.
همه توی همان تاریکی که چهره ای مشخص نبود جز حجم های تاریک، نگاهش کردندو اصغر به نمایندگی از همه شان گفت:
خب ؟ چه فکری؟
-میگم بیاین سر تختشو بگیریم بذاریم بیرون.
سفیدی چشمهای گرد شده ی همه را می شد در همان تاریکی تجسم کرد. اصغر گفت: دیوونه شدی؟ فردا هممونو از کار بیکار می کنه.
تراب پتویش را تا شانه اش بالا آورد و با همان دراز کشید و زیر لب قمب و قمب کرد:
مرض داری منو بلند می کنی. پس بیشن تا خود صب.
اصغر و ممد همانطور نشسته سرشان را خاراندند. و اصغر عاجزانه گفت:
- چاره ای نیس بچا پاشین. خب نمیذاره بخوابیم چیکار کنیم. نخوابیم فردا کار خودشو نیمیتونیم انجام بدیم. پاشین. پاشین تا یه کاری بکنیم دیگه.
بعد لگدی نثار تراب کرد و گفت: وخیز تو که نقشه میدی. یالا پاشو کمک کن.
اصغر و ممد بلند شدند و بعد تراب و غلامعلی به زور لگد. و به اشاره ی اصغر چهار طرف تخت ایستادند. اردشیر هنوز داشت آهنگش را می نواخت:
خررررررر بعد با کمی مکث پففففففففف وبعد صدای یک سوت ممتد سسسسس
اصغر آرام و شمرده گفت: من میشمارم بلندش کنین؟
تراب آرام گفت:
وایسا وایسا بذار درو واز کنم. در که بسته آخه.
غلامعلی پوزخندی زد توی همان تاریکی زد که: خو حالا چقد یواش حرف میزنین اونوقت تا حال که خب داد می زدین.
اصغرانگشت اشاره اش را توی تاریکی روی دماغش گذاشت و اشاره کرد که یواش تر .
چهار شبه سیاه حالا در چهار طرف تخت ایستاده بودند. بعد هرچهار نفر باهم خم شدند و باز با هم بلند شدند. اما با یک هی که در سکوت کانکس پیچید. آنها آرام و نفس نفس کنان تخت را تادم در بردند.
اما وقتی خواستند از در خارج بشوند عرض در را کم یافتند. همانجا ایستادند درحالیکه سنگینی تخت و اردشیر باهم، امان نفسشان را بریده بود. اصغر زیرلب گفت:
ای خفه شی ترابی با این پیشنهادت. حالا چیکار کنیم؟
اردشیر هنوز آهنگ می زد:
خررررررر بعد با کمی مکث پففففففففف وبعد صدای یک سوت ممتد سسسسس
تراب گفت:
با احتیاط یک کم کجش کنین و یکی یکی بریم بیرون. کج.آره آره همینطور. هان اصغر اول توبرو بعد من میام . کج برو.
تخت کمی سه گوش شد و اول اصغر از در بیرون رفت وقتی نوبت به تراب رسید هنوز نمی تواست رد شود. و تخت میان زمین و هوا ماند.
غلامعلی گفت: فاتحمون خوندس. گند زدیم. و ممد گفت. ول نکنیا بدبخت یشیم.
تراب به هر زوری بود خودش را از بین تخت و در رد کرد و تخت در چهار چوب تنها شد. حالا نوبت غلامعلی و ممد بود که رد شوند. تراب گفت:
ممدی یه ذره کج شو.
ممد کج شد اما زیادی کج شد و تخت هم زیادی کج شد. و اردشیر آهنگ نزد و بجایش، از روی تخت کج شده سر خورد و گامب افتاد میان چهار چوب در. به پهلو.
مردها سریع تخت را صاف کردند و اصغر و تراب تخت به دست و فرز از کنار اردشیردویدند داخل کانکس.اردشیر داشت از سر جایش بیدار می شد. و خر خر می کرد.
تخت را سر جایش گذاشتند و از ترسشان زیر پتوها خزیدند. و همه چیز آرام بود.
اردشیر که هنوز چشمانش کامل باز نشده بود سرجایش نشسته بود. در حالیکه پاهایش دراز بود. در کانکس باز بود و سوز بیایان به طرف داخل کانکس هول می زد. اردشیر اطرافش را نگاهی کرد. چیزی دستگیرش نشد.
قمق و قمبی کرد و بزور از جایش بلند شد. در رابست و نگاهی به بچه ها کرد. همه خواب بودند. کشان کشان سمت تختخواب رفت و با صدای مهیبی روی آن افتاد .
