چشمهای درشت جغدها

چشم های درشت جغدها

وقتی ته دره ای گیر کرده ای, و به بالای سرت نگاه می کنی , دیواره های بلند نیلی و سیاه دورت را گرفته اند, وقتی چشمها آن بالا, مثل چشم های جغدهای شب, بی احساس, برق می زند.

فکر می کنی که چرا اینجاهستی؟ در ته دره؟ کسی تورا هل داد. کسی هلت داد. کسی که ادعا می کرد دوستت دارد.

و حالا نیست. نیست و نمی بینی اش.

با گل آمد. بارها با گل آمد.و تو شک داشتی راهش بدهی. شک داشتی هم نشین قلبت شود. اما شد. شد آنچه نباید می شد.

قلبت ترک برداشت و او وارد شد. و تو لیز خوردی و سقوط کردی و اونگاه کرد .خیلی بی احساس.

برای او چیزهای دیگری مهم بود. و برای تو قلبی که باز شده بود. و تنهایی که رفته بود. تنهایی که برده بود.

حالا در ته دره ننشسته ای , ایستاده ای. و چشمان بی احساس جغدهای شب نگاه می کنند, معلوم نیست به چه چیز؟

و اونیست. دلش نیست. خودش هم نیست. و تو چمدانی نداری که بروی. و نه قلبی که بتواند برای رفتن عزمش را جزم کند. تو شکسته ای . در ته دره شکسته ای.

و سکوت را نشکسته ای. چشم های درشت جغدها در سکوت نگاه می کنند. معلوم نیست به چه چیزی.

2+

فرزانه فولادی

اهل ایرانم. از ایران متعلق به اصفهان. زنی هستم که همیشه تحصیل و خانواده را به کار ترجیح داده‌ام. کارهای زیادی کرده‌ام در رشته‌های متفاوت، اما فقط یک کار است که دوست دارم و ادامه خواهم داد. نوشتن.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس