خاص بودن به معنای معیوب بودن نیست
شما از کدام دسته آدمها هستید؟
جزو دستهای هستید که دوست دارند در هر شرایطی خاص باشند و متفاوت از دیگران؟
و به اینصورت دیده شوند؟
یا دوست دارند مثل بقیه باشند و بین بقیه حل شوند و اصلا دیده نشوند؟
اگر جزو دومین گروه هستید این مطلب را نخوانید هم اشکالی ندارد. ولی شاید اگر بخوانید وقتی آدمهای خاص را میبینید کمتر بهشان چپ چپ نگاه کنید و در دلتان سرزنششان کنید.
اصطلاح خاص بودن و یا به عبارتی تمایل به خاص بودن، به معنی متفاوت بودن از دیگران، در فرهنگ ما جا گرفته است.
شناگری که خلاف جریان آب شنا می کند.
تصور کنید مدرسهای را که همه در آن یک روپوش یک رنگ پوشیدهاند. و وقتی همه در برنامهی صبحگاه صف میبندند نقاشی یک رنگ و منظمی را شکل می دهند که بی شباهت به جدولی از اعداد نیست. آنهم شبیه جدولی که فقط با یک عدد پر شده، مثلا با عدد یک.( مثال دیگری از طبیعت نتوانستم بزنم. چون همهجا پر از تفاوت و تنوع است) حالا تصور کنید یک نفر بین همهی این افراد شکل هم، لباس فرم نپوشیده باشد، یا لباس فرمش کوتاهتر یا بلندتر از بقیه باشد، چرا فکر بد کنیم، اصلا با چادر ایستاده باشد( خوب مثالی زدم؟)
الغرض خواهید دید که بقول معروف چقدر توی چشم میزند. آنقدر جلب توجه می کند که گاهی بقیه بجای او احساس شرم می کنند.
اما او خودش چه احساسی دارد؟
شاید او هم معذب باشد، اما گاهی ته ته دلش خوشحال است. خوشحال است که دیده شده. با دیگران تفاوت دارد. راهی را که دیگران رفتهاند نرفته و مثل عروسک کوکی رفتار نکرده است.( در مثال مناقشه نیست. روی روپوش و فرم مدرسه بحث ندارم. صرفا مثال بود و چون فرهنگی بودم این مثال را زدم)
خلاصه که این تفکرات ریشه در عصیان ندارد، اینطور که یاد گرفتهایم، بلکه ریشه در خلاقیت دارد.
فرد خلاق، همهچیز را در هم می کوبد و از نو میسازد. از بزرگترین تا کوچکترین چیزها را.
فرد خلاق حتی در کوچکترین کار خودش راه جدید را میرود. مثلا سادهترین کار: خوردن نان و پنیر در صبحانه. آدم خلاق گاهی بجای مالیدن پنیر روی نان و خوردن آن شاید یک تکهی کوچک نان بردارد و لای مقداری پنیر بگذارد و بخورد و بعد لبخندی از رضایت روی لبش بنشیند. تعجب نکنید. آدم خلاق اینطوری از زندگیاش لذت میبرد.
خاص بودن آدم خلاق درست به همین دلیل است. خاص بودن او فقط در لباس پوشیدن و رفتار او نیست. شاید حتی گاهی آدم خلاق نخواهد با نوع لباسش و یا حتی اثری که خلق میکند دیده شود. شاید فقط به این دلیل خلاقیت به خرج می دهد که نمیتواند خلاقیت به خرج ندهد.
و آدم خلاق بسیار زجر میکشد.
شاید بخاطر اینکه در بین تعداد کثیری آدم غیرخلاق که به او زل زده اند گیر کرده است.
درسیستم آموزشی ما که همهی راهها و برای همه یکیست و مستقیم و بدون پیچ و خم و مشخص و شبیه به هم.
و در جامعهای که قانون و عرف چهارچوبها و جداول مشخصی برای او تعیین کرده است.
و در خانوادهای که موظف است کودکش را در راهی مشخص به نقطهای به نام موفقیت و انسانیت برساند، آدم خلاق که هزار راه پیش رویش دارد چه احساسی می تواند داشته باشد؟
درختها هر سال جوانه میزنند برگهای سبز میدهند بعد شاید گل بدهند و گلها به میوه تبدیل شود، بعد پاییز میشود و برگهایشان هزار رنگ میشود و میریزد و لخت میشوند و دوباره بهاری دیگر. آنها هم مسیری مشخص را طی میکنند.
اما در این مسیر مشخص، در حرکت بسوی تکامل، حتی گاهی درختان هم گاهی راهی جدید را انتخاب می کنند، بعضی شاخههایشان می خشکد، گاهی گلهای کوچکتر میدهند گاهی بزرگتر. یک سال میوهی خوب و درشت میدهند یک سال ریز و بد. حتی رنگ برگهای پاییزیشان هم همیشه یکرنگ نیست. یعنی طبیعت هم خلاقیت خودش را نمیکُشد.
این خلاقیت و تفاوت و نوآوری است که جهان رنگارنگ و زیبا را میسازد. نمیدانم بین انسانها چرا اینهمه جرم محسوب می شود؟
نظر شما چیست؟
