ناطوردشت
نگاهی به کتاب ناطور دشت نوشتهی جی.دی.سالیجر
قبل از هر سخنی، این را بگویم که آنچه مرا ترغیب به خواندن این کتاب کرد، نام جالب کتاب بود. وقتی آن را به من معرفی کردند و در کتابفروشی دیدم، بیش از همه دلم میخواست معنا و وجه تسمیهاش را بفهمم بنابراین، از بین کتابهایی که از نمایشگاه کتابی که کتابهایش را ۵۰ درصد تخفیف زده بود، خریده بودم، این کتاب را قبل از همه، برای مطالعه انتخاب کردم.
کتاب را که شروع کردم به خواندن، به نظرم رسید، نثر خوبی ندارد. منسجم نیست و انگار نویسنده، گاهی هذیان می گوید، تعجب کردم از اینکه چرا این کتاب را یک شاهکار میدانند. کمی که جلو رفتم متوجه شدم که کتاب از زبان یک جوان یا نوجوان، که اتفاقا اختلال روحی هم دارد، روایت میشود. با این وصف البته، لحن داستان توجیه شد.
در ادامه، همین لحن داستان مرا شگفت زده کرد. داستان، نمونهی حیرتآوری از لحن و شخصیتپردازی است. تسلط نویسنده بر حال متغیر نوجوان، واقعا شگفتانگیز است. داستانی که در نسخهی دست من، ۱۷۶صفحه بود، ماجرای ۴۸ ساعت زندگی آن نوجوان را توضیح میداد. هیچ اتفاق خاص و عجیبی نیفتاد، بیشتر کتاب، شرح افکار درهم آن جوان بود. جاذبهی داستان، در همین احوالات خلاصه میشد، و شرحی که از دریچهی دید و نگاه خاص او از زندگی، و از وقایع و آدمهای اطرافش می داد. جوان، دچار افسردگی ناشی از مرگ برادرش بود و ذهنیات او، انعکاسی از حالات روانی او هم بود.
آنچه باعث شد خواندن این داستان را ادامه دهم و خیلی زود آن را تمام کنم، مهارت نویسنده در لحن و بیان این جوان بود، البته شاید داشتن پیش زمینهی آشنایی من با نوجوانهای این سن و سال، هم بی تاثیر نبود.. دنیای نوجوان و جوان، پراز فراز و نشیب و موج و طوفان است و کنترل و مهار این طوفانها نیاز به دانایی خودش و یاری و سازش اطرافیانش دارد.
نکتهی دیگری که در این کتاب برایم جالب بود، شرایط اجتماعی یک جوان در جامعهی آمریکایی بود، شاید این کتاب را همه باید بخوانند تا کمی با جامعهی آرمانی غرب آشنا شوند.
پوچی و بیهودگی، شهوترانی، عدم امنیت و رفتارهای نامتناسب با سن، در این کتاب، از خصوصیات این جامعه تعریف شده است.
و در نهایت، نیاز اساسی هر انسان، در چند جملهی اصلی این کتاب، که وجه تسمیهی کتاب هم هست، از زبان قهرمان کتاب ذکر می شود:
«داشتم همش اون بچه های کوچیکی که دارن توی دشت یزرگ بازی میکنن، تصور میکردم. هزاران بچه و هیچکس هم اونجا نیست. منظورم آدم بزرگه، به غیر از من. منم کنار یه صخره ی خطرناک وایسادم. کاری که باید بکنم اینه که هر کسی رو که میخواد به لبهی صخره نزدیک بشه، بگیرم. منظورم وقتیه که دارن میدوان و نمیدونن کجا دارن میرن و من از جایی سر میرسم و میگیرمشون. تمام روز کارم همینه. من یه ناطور دشتم. میدونم مضحکه ولی این تنها چیزیه که واقعا دوست دارم….»
این آرزوی نوجوانی است که دارد، رفتار بزرگترها را از خود بروز میدهد. سیگار و مشروب و…. تا بتواند در جامعهای که شخصیت و هویت با همین خصوصیات، شکل میگیرد، هویتی کسب کند.
آرزوی نوجوانی که کودکی و کودکان را قربانی تمدنی مبهم و غبارآلود میبیند، قربانی تشخص و تمدنی نامعلوم.
شاید این جامعه، جامعهی آرمانی بعضی از نوجوان ها و جوانهای امروزی ماست. جامعهی که معنای خاصی از آزادی دارد. و راهی که دیگران رفته اند و به پوچی آن رسیدهاند و ما اول آن قرار گرفتهایم و تازه می خواهیم وارد آن شویم و آن را تجربه کنیم.
خواندن ناطور دشت، شاید برای شما مفید باشد.

کتاب رو بدید ما هم بخونیم😅
فکر کنم نمونه کتاب رو در فیدیبو خوندم و اتفاقا من هم از نثر کتاب خوشم نیومد. بخاطر همین کتاب رو نخریدم. ولی فکر کنم اگر بخوام جدی روی نوشتن کار کنم باید این کتاب رو بخونم.
بله سبکی خوب برای نوشتنه