پنجره ای برای دیدن
در اطراف ما پنجره های زیادی هست. شاید هم نباشد. و یا کم باشد. اما بهرحال در سابقه ی گذشته حتما پنجرههایی بوده است. گاهی شده است کنار این پنجره ها قرار بگیریم و چند لحظه ای از آنها بیرون را نگاه کنیم. بی شک حتما ابتدا آنچه پشت پنجره ها وجود دارد، پیش چشمانمان ظاهر می شود. شاید هم در مورد آن کنجکاوی کنیم و یا تحلیلی از آن ارائه دهیم.
حالا می خواهم این تجربه را با شما به اشتراک بگذارم و از شما بخواهم شما هم آن را انجام دهید.
تصمیم می گیرم به پنجره هایی که در زندگی داشته ام، فکر کنم،در ابتدا موارد زیادی به ذهنم نمی آید. به غیر از پنجره هایی که نمای آن را دوست داشته ام. مثلا پنجره که نه، دری شیشه ای بزرگ که اتاقم را در دوران کودکی از صحن حیاط جدا می کرد. حیاطی بزرگ پشت آن قرار داشت که باغچه ای پر از درختان مختلف وسط آن حضور داشت. درخت مو با انگورهای شیرین و درخت توت، درخت به و چندین بوته ی گل سرخ. و شمشادهای نگهبان که یک ضلع این مستطیل را نگهبانی می کردند. حیاط دورتادور این باغچه می گشت و جاده ای را برای رفت و آمد ساکنین خانه که هر کدام در اتاقی دور همین حیاط زندگی می کردند فراهم می کرد.
آنچه بیرون از پنجره ی اتاق من اتفاق می افتاد یک دنیا تجربه بود.علتش این بود که کل این اتفاقات خانه در صحن همین حیاط و زیر نظرهمه ی اهل خانه می افتاد.
از مدرسه هایم پنجره ای به یاد ندارم. پنجره داشت اما یا از قد ما بالاتر بود و یا جلوی آن را گرفته بودند با شیشه ی مات. و یا ما خودمان به آن توجهی نداشتیم.
اما پنجره ی مهمانپذیرهای مشهد به خاطرم هست. که خیابان داشت پر از رفت و آمد و پیاده روهای شلوغ هزار چهره.
و پنجره های سفرهای شمال و منازل و ویلاهایی که در آنها اقامت می کردیم. از همان پنجره های به یاد ماندنی. با نمایی از جنگل سرسبز و یا دریایی وسیع که آدم را به سمت فکر کردن سوق می دهد.
پنجره ای هم بود در خانه ی دختر خاله ام که تابستانها در که مدتی خانه شان می رفتم و پیشش می ماندم پشت آن جا خوش می کردیم.. در تهران. در محله ی شمیرانات. پنجره در انتهای یک کوچه قرار داشت. با پرده های توری. که قشنگ منظره ی کوچه و رفت و آمدهایش را شبانه روز در اختیارمان می گذاشت. و ماهم که بیکار. و منتظر سوژه برای حرف و خنده. کل همسایه های محل را رصد می کردیم. و درباره شان جست و جو و تفحص می کردیم. بخصوص آنها که پسر داشتند.
یک پنجره هم به یاد دارم در قسمتی ازپهنهی استان چهارمحال و بختیاری.لردگان. در یکی از روستاهای آن. که آبشارهای متعدد داشت. که پنجره به سوی کوه باز می شد و همان جا پشت پنجره که می نشستی کوهی بلند پیش رویت بود که می شد بزهای کوهی رها در دامنه ی آن را با دقت کمی ببینی. و یا حتی عقابهایی که در آسمانش دور می زدند. پنجره ای که تا صبح پشت آن سگها پارس می کردند. وشاید شغال ها و روباهها. پنجره ای که روبه کوچه باز می شد. بدون هیچ دیواری و حصاری.
و یک پنجره بود در یک خانه ی موقت. وقتی چند وقتی مهمان و اسیر تهران شدیم. پنجره ای شمالی. که در اصفهان جلوی دیدش طبق قانون گرفته می شود تا همسایه های جنوبی اذیت نشوند. اما تهران چنین محدودیتی نیست. منظره ی بیرون خیابانی پردرختی بود از خیابانهای فرعی محله ی قلهک. سبز و خوش آب و هوا. برای من دلپذیر بود بخصوص که نگاه کردن به خیابان و رفت و آمدهای اندکش مرا از دنیای تنهایی و غربت دریک شهر غریب بیرون می آورد.باران شدیدی که در خیابان اصلی تقریبا به شکل سیل به سمت جنوب روانه شد را از یاد نمی برم. و طوفانی که رنگ آسمان را به سیاهی برد و کلی سروصدا کرد. من ازآن حتی یک روز، دعوای یک جفت پسر و دختر را هم از آن تماشا کردم. به یکدیگر سیلی هم زدند. و دختر همانی بود که هرروز عصر یک تاپ بندی می پوشید و می آمد در بالکن آپارتمان می ایستاد و سیگار می کشید و ساعتها با تلفن بلند بلند حرف می زد. همه ی اهل رفت و آمد کوچه صدایش را می شنیدند.
و دیگر پنجره ی یک آپارتمان مدرن در شهر خودمان که چندی اسیرش بودم. با محافظ های سخت و در طبقات بالا. که هیچ جای زمین از آن پیدا نبود. و فقط باید به آسمان کفایت می کردی. اشکالی نداشت آسمان هم زیبا بود اما فقط تا وقتی باران نمی بارید. موقع بارش باران، حسرت دیدن قطرات باران که روی زمین بازی می کردند به دلم می ماند. همان قطراتی که در بچگی کنار پنجره ی خانه ی قدیمی می نشستم و بازی کردنشان در سطح آب حوض را تماشا میکردم. و آن روزها، البته باران بیشتر می بارید.
پنجره های آن آپارتمان پرده های شیک و قشنگ و گران داشت که برای به هم نخوردن دیزاین معمولا پس نمی شد. پس پنجره ای هم نبود که بشود از آن بیرون را نگاه کرد.اما درهمان آپارتمان هم پنجره ای بود که اگر پرده اش کنار می رفت و نوک پا می ایستادی و یا صندلی زیر پایت می گذاشتی منظره ی بدیعی از آثار تاریخی میدان امام روبرویت ظاهر می شد. گنبد شگفت انگیز مسجد شیخ لطف الله و گنبد مسجد امام. و عمارت زیبای عالی قاپو که همیشه غروب ها خورشید را پشتش پنهان می کرد.
من پنجره ها را دوست دارم. شما را نمی دانم.
پنجره را دوست دارم بخصوص اگر منظره پشت آن هم دلپذیر باشد.
و پنجره را دوست دارم حتی اگر منظره ی پشتش زیبا نباشد.
پنجره خوبست زیرا به آدم جهان بینی می دهد. پنجره ها کتاب های مصوری هستند با کلی محتوای قابل تامل و تفکر.
پنجره حتی اگر برخلاف انتظار من، منظره ی زیبایی برایت نداشته باشد حتما مطلب جدیدی دارد که به تو هدیه می دهد. سمان آ
پنجره فرصتی است برای یافتن. یافتن سوژه های جدید.
تعجب نکنید ولی پنجره فرصتی قراهم می کند برای مراقبه و مدیتیشن.
پنجره تمرینی است برای تفکرو برای دقیق تر دیدن.
پنجره درهایی است به سمت ایده گرفتن. برای هر کاری. ایده برای نوشتن. ایده برای کسب و کار. برای زندگی کردن وحتی حل مشکلات آن.
پنجره ها ما را در حل سردرگمی هایمان، یاری می دهند.
فقط کافیست حداقل ده دقیقه وقت بگذاریم و بدون مبایل و وسایل شنیداری و گفتاری و بدون حضور آدم ها، کنارش بایستیم.
پرده های شیک و گران را عقب بزنیم و هر روز مدتی همدم آن بشویم.
از آن به بیرون نگاه کنیم. و اتفاقات جدید و واقعی را ببینیم .
خودمان ببینیم نه برایمان ببینند و گزارش کنند.
ببینیم و در مورد آن فکر کنیم نه برایمان تحلیل کنند و آماده در اختیارمان بگذارند.
ببینیم و به دنبالش فکر کنیم و نه بلافلاصله و بدون تامل سراغ اتفاق دیگری برویم.
سراغ پنجره ای برویم برای دیدن و فکر کردن.

