مورچه ها
مورچه ها
زنگ را زدیم تق باز شد. از پارکینگ رد شدیم. در آلومینیم شیشه ای که حیاط کوچک را از پارکینگ جدا می کرد باز کردیم. قفل نبود. وارد حیاط کوچک آپارتمان شدیم. ده متر در سه متری عرض که پنجاه سانتش سرتاسر باغچه بود. از پارسال یک نارنج کاشته بودیم کنار گل ابریشمی و یک زیتون و یک درخت همیشه سبز که نمی دانیم چیست و دوتا گل سرخ که از قبل بود. و امسال سه تا گل سرخ دیگر و یک صندوق بنفشه هم کاشتیم و وسطش چندتا گل همیشه بهار. حالا خانه صفا گرفته بود. توی اتاق نرفتیم هرچه اصرار کرد زهراخانم. بخاطر کرونا. وضعیت دوباره قرمز شده. صندلی آورد بیرون همان جا کنار گل ها نشستیم. زهرا خانم می رفت داخل و می آمد بیرون. چایی درست کنم؟ آب سیب بگیرم. و ما می گفتیم نه. می گفت زشته که آخه. مجید گفت همان فرنی را کاسه بکن بیار یه کم می خوریم. بابا با تلفن حرف می زد. احوال یک سرطانی را می پرسید. تلفنش تمام شد واکر را دستش گرفت و آمد توی حیاط.
مثل همیشه شروع کردند با مجید حرف کار و بنیاد و مدرسه. و من دلم شور می زد. سمیه گفته بود می آید خانه مان. مجید یه من گفته بود برویم پیاده روی سری هم به بابا بزنیم و فایل وورد کتابشان را هم بدهیم. و من کتاب زندگینامه ی دکتر حسابی را هم آورده بودم که بعنوان نمونه ی یک زندگینامه ببیند.
حوصله ام از حرفهای بنیاد و مدرسه و… سر می رفت. به مورچه ها خیره شدم. دور یک شکاف بین موزائیک هی دور می زدند توی دایره های کوچک. عجله داشتند.
بعد مجید مسئله ی کتاب زندگینامه را پیش کشید. گفت زهره خوانده و آمده نظر بدهد. گوش شدند. از وقتی کتابم را خوانده اند دیگر قبولم کرده اند. نظر دادنم همزمان شد با صدای اذان مسجد. همینطوری هم صدای مرا نمی شنود. صدای کس دیگری را هم نمی شنود. لب خوانی می کند معمولا. به زور دادمی زدم. و او به زور می فهمید. نظراتم را گفتم. اول کمی جا خورد. همان وسط زهرا خانم هم یک پتو آورد بیندازد روی پایش. عصبی شد. داد زد. بیچاره زهرا خانم وارفت. به خیال خودش و ظیفه اش را انجام می داد.
به مورچه ها نگاه کردم، دایره شان را وسیع تر کرده بودند و فضای بیشتری را اشغال می کردند. یک دایره می زدند و به سوراخشان بر می گشتند. و دوباره یک دایره بزرگتر.
شروع کرد از خاطرات گذشته گفتن. خاطراتی که توی کتاب نوشته بود. بعد گفت دنبال کسی است که مقدمه ای به کتابش بنویسد. گفت بین شاگردهایم دنبال آدمی مناسب گشته ام ولی پیدا نکردم. من گفتم نجفی خوبست چون خودش دستش توی کار است اهل تحقیق و تاریخ و سیاست و این حرفها. و مجید نظرش بانک بود که نماینده ی مجلس است. بعد ادامه داد که توی خاطراتش نوشته اینها از شاگردانش هستند. گفت بالاخره باید بدانند ما با اینها آشنا هستیم. .
زهرا خانم غش غش می خندید و می گفت: اینا وم شاگردات بودند؟. نگاه کردم به مورچه ها بازهم دایره شان را وسیع تر کرده بودند. تقریبا داشتند به پاچه های ما می رسیدند. بلند شدیم و فرار کردیم
