ضرر

وارد مغازه شدیم. مصمم و بدون شک و تردید، برای یک خرید. تحقیقاتمان را کرده بودیم. در فضای مجازی و با خواندن نظرات و گشت زنی در سایتهای مختلف.  دختری با ظاهری آراسته وسط مغازه ایستاده بود. سلام کرد و جلو آمد. ماهم سلام کردیم. خواست توضیحاتی بدهد اما مجید مستقیم رفت سراغ فروشنده و دختر عقب نشینی کرد. فروشنده ای پشت میزش نشسته بود. از این میزهایی که مثل میز منشی های دکترها، یک گارد دارد. و آدمی که پشتش نشسته پیدا نیست. تا وقتی که برسی بالای سرش. داشت توی کامپیوترش غور می کرد. یک نفر دیگر بالای سرش ایستاده بود. وبا هم حرف می زدند و توی صفحه ی کامپیوتر زل زده بودند. دومی مارا که دید از سمت چپ آن کسی که نشسته بود آمد سمت راستش تا به ما نزدیک تر شود. شاید در قیافه ی ما عزم خریدی حس کرده بود و یا سوالی که فقط خودش می توانست پاسخ آن را بدهد.

صبح هم من با دیدن کارتن های بیرون مغازه و دیدن دیش واشر رویش،به همین مغازه رفته بودم. همین خانم برایم توضیحاتی داده بود. و آن آقای پشت کامپیوتر همانطور ناپیدا نشسته بود. من پرسش هایی در باره ی ماشین کرده بودم. ماشینهاییی که بیرون مغازه سه تا آکبندش موجود بود. پرسیدم:

-کارخونه الان تولید می کنه؟

– نخیر فعلا تولید نداره.

-پس اینا که بیرونن.

-اینا مال تولیدهای قبله.

مجید شروع کرد به صحبت با آن آقای ایستاده. و گفت:

 ما تحقیقات زیادی کردیم. چند سالیه که دنبال ماشین هستیم با تولیدات این کارخونه م آشناییم. میگن از بقیه کارخونه ها بهتره. ولی این کارخانه ظاهرا تولیدش متوقف شده. خارجی های موجود توی بازار هم که اصل نیستن. نمیشه اعتماد کرد.

آن مرد هم در تایید حرف مجید گفت:

-بله اینا قاچاق میان و اکثرا فیک ان. نمیشه اعتماد کرد.

من اما پرسیدم؟

-اونوقت به ماشین این کارخونه میشه اعتماد کرد؟ خوبه؟ در مقایسه با بقیه ی برندهای ایرانی؟

– بله خانوم این امتحانش رو پس داده.

مجید اضافه کرد:

– آقای …. رییس مجموعه با من اشنا هستن. من مدیر ….. هستم……

این را که گفت فروشنده ابراز احترام کرد و مجید ادامه داد:

-ایشون می گفتن فعلا  تولید نداریم الان.

– بله الان تولید ندارن چون اگه تولید کنن وسط کار قطعاتش معلوم نیست وارد بشه اونوقت خط تولید معلق میمونه. برای همین اصلا شروع نمی کنن.

مجید گفت:

-حالا اینا قابل اعتماد هست؟ خوب تولید شده؟

-بله اینا ما قبل هست. ماهم نداریم. الان شما می خواین باید از تهران براتون سفارش بدیم بیارن.

من و مجید به هم نگاه کردیم و مجید گفت:

-اونوقت چقدر طول می کشه؟ حالا نمیشه یه کاریش بکنین؟ تولد خانوممه بهش قول دادم برای تولدش یه ماشین بخرم.

مرد لبخندی زد و گفت:

-حالا میشه جابجا کنیم. بالاخره شما آشنای آقای …. هستین. اینایی که هست و سفارش داده شده میدیم به شما .

او شروع به نوشتن فاکتور کرد و مجید کارت کشید. خیلی سریع. مشتری به این خوبی و نقدی. فکر کردم واقعا کمیاب است.

از مغازه آمدیم بیرون. گفتم:

-قسطی ام می شد بخریم ها.

– نه بابا کار کردنی رو باید کرد. حالا تا کی قسط بدیم؟

نگاهی کردم به ماشین های آک بیرون مغازه. سه تا بود. و سوالاتی همانطور در مغزم چرخید. آنها را بلند بلند برای مجید خواندم:

یعنی اونها که این ماشینا رو سفارش دادن عجله نداشتن؟ و الان رسیده اینجا،  نمی خواستنش؟

یعنی الان تولید خیلی وقته که متوقفه، اونوقت این ماشین های موجود از کجا میان؟

یعنی اینا فکر می کنن ما نمی فهمیم؟

و خودم جواب خودم را دادم:

خب یه جوراییم حق دارن. بفروشن از دستشون میره. باید سری جدید رو گرونتر بخرن. اصلا چرا بفروشن. همینطوری نگه دارن روزبروز گرونتر میشه و سرمایشون رشد می کنه. مگه برای همین کاسبی نمی کنن؟ وقتی جنس هرروز گرونتر میشه کاسبی یعنی جنس رو نگه داری تا گرونتر بشه. فروختنش ضرره.

0

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. فاطمه سادات جزائری گفت:

    خیلی خوبه در مورد دغدغه های به ظاهر پیش پاافتاده‌ی جامعه مینویسی
    موفق باشی بانوجان

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس