رفیق مشتی

با اینکه صبح اول وقت بود اما هوا خیلی دم داشت.حتی شاخه های درخت‌های چنار هم از پس هرم آفتاب بر نمی‌آمدند. نفسش بالا نمی‌آمد. و هرلحظه می خواست ماسک را از روی صورتش بکند و پرتش کند به گوشه ای. اطرافش را نگاه کرد. دوسه نفر دیگر هم آنطرف خیابان لب جوی آب نشسته بودند و حرف می زدند و سیگار می کشیدند. می شناختشان. نگاهش کردند و دست تکان دادند. سری تکان داد اما نرفت پیششان. ماسک را روی صورتش بالاتر آورد و سرفه ای کرد. پاهای کسی جلویش با کفش های خاکی ایستاده بود. سرش را بلند کرد. نجیب بود. جواب سلامش را داد و کنارش نشست. از او کمی فاصله گرفت. نجیب گفت:

-مگه خوب نشدی؟ چند وقت شده؟

-ده روز

– خب زود اومدی بیرون

– چیکارکنم کفگیرم به ته دیگ خورده. بچه هامم مریض بودن. دوا درمونمون زیاد شد. گفتم امروز بیام برم یه جا سبک کار کنم یه چیزی دربیارم. کارم راه بیفته.

بعد تکانی خورد و از نجیب دورتر نشست.

-توهم زیاد به من نچسب حالا. بد دردیه. لامصب اذیت می کنه.پیر آدمو در میاره.

– آره میدونم. گرفتم. چند وقت پیش گرفتم.

– نمیدونسم. چر ا من نفهمیدم؟

– اونوقت بود که بیرون شهربودی.

هردو ساکت شدند. ماسک اش را محکم کرد و تک سرفه هایی را داخلش خفه کرد. ابروهایش مثل چتر چشمهایش را پوشانده بود و برق چشمانش را خاموش می‌کرد. به آنطرف خیابان نگاه می‌کرد و دوستانش که سیگار می کشیدند.

نجیب نگاهش کرد. براندازش کرد. چمباتمه زده بود و دستش روی زانویش آویزان بود و می لرزید.

ماشین وانت تویوتایی آنطرف خیابان ایستاد. مردها دوروبرش را گرفتند. نجیب هم برخاست که برود. او هم برخاست. ولی نجیب اشاره کرد که بنشیند. گفت:

-بیشین ببینم کارش چیه. سبک بود بت میگم.

جستی زد و رفت آنطرف خیابان. داشت نگاهشان می‌کرد. چانه می زدند. دستهایشان را بالا و پایین می بردند. نفی می کردند. حتما کارش سنگین بود. نگاهی به اینطرف و آنطرف کرد. مانده بود چه کند. پول می‌خواست. بلند شد. و از جوی آب رد شد. خواست برود آنطرف خیابان. نجیب را دید که به طرفش میاید. ایستاد. نجیب آمد و گفت:

-کارش سنگینه. فونداسیونه. نمیخواد بیای. من میرم.

– آخه ….

– حالا میان بازم. بشین حالا.

اوایستاد سرجایش و نجیب پشتش را کرد و رفت. اما وسط خیابان ایستاد. انگار چیزی به ذهنش رسید. برگشت به طرفش و گفت:

-یه چیزی بگم قبول می کنی؟ و دستی به ریشش کشید. و خنده ای کرد.او تعجب کرد و چشمانش ریز شد و گفت:

-چی رو قبول کنم؟ چی میخوای بگی؟

– بیا رفیق‌وارو مشتی حساب کنیم باشه. من یه هفته میرم اینجا سرکار. میگه یه هفته میخوایم. حقوقشم خوبه. باهم نصف می کینم. بعدش که خوب شدی بیا کار کن مال تورو با هم نصف می کنیم باشه؟ قبول؟

و دوباره دستش را به ته ریشش کشید.و لبخندی زد طوریکه دندانهای خرابش ریخت بیرون.

جا خورده بود. هم خوشحال بود هم ناراحت. بیشتر شرمنده بود. نمی دانست چه بگوید. راننده داد زد :”پس نمی آی برم؟”

نجیب زد سرشانه اش و خندید و دوید. و پرید پشت وانت. و ماشین زوزه‌ای کشید و دور شد.

سرجایش همانطور مانده بود. تا اینکه سرفه تکانش داد. آنقدر سرفه کرد که ماسک را کند و نشست. آرام که گرفت. نگاهی به خیابان کرد. و از جایش بلند شد. کیسه اش را در دستش فشرد و آهسته به طرف خانه‌اش برگشت.  

0

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس