بی دماغ

وارد مغازه شدیم و من سراغ رگال لباس ها رفتم و آنها را ورق زدم. او هم لی لی کنان دور رگال ها می چرخید. کیف مدرسه اش را که تازه برای ورود به پیش دبستانی خریده بودم , روی دوشش بود. و با او بالا و پایین می پرید.
لباسی انتخاب کردم و برای پرو داخل اتاق پرو شدم. مدتی طول کشید. وقتی بیرون امدم دنبالش گشتم. کنار یک مانکن, که فقط نیم تنه ی بالا داشت و روی زمین گذاشته بودندش, ایستاده بود. لباس را تحویل دادم و به طرفش رفتم.
برای مانکن دوچشم و یک دهان کشیده بود. با ماژیک وایت بردی که از ملزومات دائمی کیفش بود. جا خوردم و با سرزنشی نرم گفتم:
مامان جون آخه چرا اینکارو کردی؟
لب پایینی اش را داد بیرون. و چانه اش را چسباند به سینه اش. و گفت:
آخه مامانی گناه داشت. چشم نداشت جایی رو ببینه خب. دهنم نداشت حرف بزنه.
خنده ام گرفت. خودم را کنترل کردم و معلمی کردنم گل کرد. گفتم:
خب فکر می کنی صورتش فقط همینا رو لازم داره؟
سرش را بلند کرد و خواست تا درس پس بدهد. بلند و شمرده گفت:
واسش دماغ نذاشتم که کرونا نگیره.
و من دیگر مجاب شده بودم.

0

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس