گنجشک ها

گنجشک ها

دانه های پرتغال را جمع کرده بودند توی مشتشان. و از این طرف به آنطرف می دویدند. گنجشک بودند اصلا. لانه شان را روی سکویی که در کنار حیاط مدرسه بود ساخته بودند و می پریدند آنجا، دوتایی. و می نشستند و هسته های پرتقال را از نوکشان می انداختند برای بچه گنجشک های توی لانه. زنگ خورد یک سطح فلزی بزرگ که چکشی تالاق تالاق روی آن می خورد و صفحه تا مدتی می لرزید. و توی گوش ها زنگش می پیچید.  

تازه با هم آشنا شده بودند. فری دم در ایستاده بود که آزی آمده بود و به او گفته بود: چرا تنهایی وایسادی؟ تو دوست، نداری؟

و فری بغض کرده بود و سرش را تکان داده بود به طرف آسمان. و آسمان را تار دیده بود. آنوقت دلش خواسته بود علی برگردد و اورا با خودش ببرد. اما علی دیگر رفته بود و آسمان آبی شد وقتی اشکش روی لپهای گنده اش افتاد. آزیتا آنوقت دستش را گرفته بود و گفته بود: “من دوستت می شم “و رفته بودند بازی. گنجشک بازی.

صف ها بسته شد و فری نمی دانست کجا باید برود. آزیتا به او گفت:” برو تو صف کلاس اولیا. اونجاس؟” و ته حیاط را نشان داد. فری به او نگاه کرد و او دوباره گفت: “من دومم. صف بغلیتون نترس بیا بریم.”

آزیتا فری را توی صف اولی ها هل داده بود و خودش توی صف دومی ها ایستاده بودند و با اینکه جلویش خالی بود کسی نایستاده بود ولی جلو نرفته بود و کنار فری ایستاده بود.

ناظم توی ایوان ایستاد و بلندگوی دستی قرمز را گرفت جلوی دهانش. صدایش سوت می کشید. و فری نمی فهمید چه می گوید. آزیتا به فری اشاره کرد . گفت:” با شمان. کلاس اولیا می گن صفتونو مرتب کنین.”

فری جلویش را نگاه کرد. جلویی و جلوتری داشتند گریه می کردند. بغضش برگشت. آزیتا از صفش بیرون آمد و کلاس اولی ها را یکی یکی پشت سر هم قرار داد و اشک هایشان را پاک کرد. و رسید به فری و به او گفت: باریکلا به دوست خودم که گریه نمی کنه. فری گریه اش می آمد ولی نگذاشت اشکش بریزد. آزیتا که رد شد چشمانش را فشار داد تا دیگر همه جا تار نباشد.

بازهم ناظم چیزهایی گفت ولی فری نفهمید. او داشت فکر می کرد به دیشب، که با داداش مهدی رفته بود و روپوش خریده بود و قابلمه ی غذا. وصبح نفهمیده بود مامان برایش چه غذایی گذاشته، ولی دیده بود علی قابلمه اش را داده به ننه ی مدرسه. دلش برای قربان صدقه های مامانش تنگ شد. ولی صف راه افتاد. او هم دنبال صف راه رفت. صف دنبال ناظم رفت توی کلاسی که درش توی حیاط باز می شد. و یکی یکی روی صندلی ها نشست. فری ماند برای صندلی آخر . یک خانم تپل آن طرف کلاس پای تخته ایستاده بود. عینک داشت و یک لبخند. و دستهایش را به هم بسته بود و روی شکمش گذاشته بود. فری کیفش را گذاشت توی زیری نیمکت و به بغل دستی اش نگاه کرد. او هم داشت به فری نگاه می کرد و صورتش از اشکهایش خیس بود. فری دوباره بغض کرد. اما نگذاشت اشکش بیرون بیاید و آن را قورت داد. به نیمکت جلویی، نگاه کرد یکی از آن کیف های چمدانی داشت که باید با دودست همزمان بستهایش را باز می کردی. و باید پشت سر می گذاشتی چون توی زیری نیمکت جا نمی گرفت. حواس فری به کیف بود. و آن دختر که داشت به وسایل توی آن ور می رفت.

خانم تپل شروع کرد به حرف زدن و بچه ها ساکت شدند. صدایش خیلی مهربان بود. گفت:” اسمهایتان را بگویید.” بچه ها یکی یکی اسمهایشان را گفتند و بعضیشان دماغشان را بالا می کشیدندو بعضی هم اسم فامیلشان را نمی دانستند. به فری که رسید فری نفهمید چرا بغضش قورت نرفت و بدتر پکیده شد و آبش جاری شد.نفهمید چقدر  لپهایش خیس شد. ولی صدایش در نمی آمد.  خانم تپل بغلش کرد و به شکمش چسباند. شکمش گرم بود مثل شکم مامان، فری اشکهایش را با لباس او پاک کرد و سرش را توی شکمش فرو کرد که کسی نبیندش و او کسی را نبیند.  ناراحت بود که بغضش را تف کرده است. خانم هولش داد جلوتر روی نیمکت و کنارش نشست. و دستش را انداخت گردنش و شروع کرد. او برای همه ی بچه ها قصه گفت. یک قصه ی جدید که تا حالا نشنیده بودند.  

1+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس