دو فنجان چایی

دو فنجان چای

خانه را سکوت را پر کرده بود بجز کتری که داشت توی سرش می زد، صدای دیگری نمی آمد. او جلو رفت وشیشه ی چایی خشک را برداشت و درش را باز کرد، یک پیمانه چایی ریخت توی قوری ولی آب روی آن نریخت، کمی صبر کرد انگار شک کرده بود، یک پیمانه ی دیگر هم اضافه کرد. آبجوش را رها کرد توی قوری ، بخارش زد توی صورتش و عینکش را بخار گرفت. سرش را پایین گرفت و از بالای عینک نگاه کرد تا ببیند کی قوری پر می شود. وقتی پر شد درش را که با یک تکه ریسمان به دسته ی قوری وصل کرده بود تا موقع چایی ریختن نیفتد و بشکند، گذاشت و قوری را به کتری رساند. زیر کتری را کم کرد و رفت سراغ قفسه ی بالای سر گاز ، قندان را برداشت و از توی شیشه، دهان قند را پر از قند کرد.

قندان را توی سینی گذاشت و دوتا فنجان کمر باریک را که دورتا دور لبه اش یک نوار قرمز کشیده بود و این نوار دور شکمش هم تکرار می شد ، گذاشت توی نعلبکی سفید و لبه داری که چندتا گل قرمز کنارس نشسته بود و ازخیلی سالها قبل به او لبخند می زد. استکانها را توی سینی کنار قندان قرار داد و سینی را در انتظار دم کشیدن چایی کنار کتری گذاشت. بعد سراغ میز رفت.میزی که کنار پنجره گذاشته بود تا بتواند خیابان را از پشت آن تماشا کند، روی میز را دستمال کشید و تمیز کرد و گلدان گل را که گلهایش هم سن خودش بودند را در وسط میز تعبیه کرد، دو صندلی را روبروی هم صاف کرد و یکبار همه چیز را خوب نگاه کرد. بعد سراغ یخچال رفت و چندتا کیک از جعبه ی توی یخچال در آورد و توی یک شیرینی خوری گذاشت و کنار گلدان قرارش داد، بعد هم یک بشقاب یرداشت و دوباره رفت سریخچال، جامیوه ای را بیرون کشید. یک پرتقال برداشت و توی مشتش فشارش داد، هم خشک شده بود هم خیلی کوچک بود. دوتایش را برداشت و توی بشقاب گذاشت دوتا سیب پلاسیده هم کنارش گذاشت و بشقاب را با بی میلی روی میز کنار دیگر گلدان گذاشت. بعد رفت سراغ کتری و قوری را برداشت، داغ بود ولش کرد روی کتری، و دستش را تکان داد، می سوخت، شیر را باز کرد و دستش را زیر شیر گرفت تا سوزش آن کمتر شود.و دوباره برگشت و دستگیره را برداشت و قوری را با آن بلند کرد. و توی استکانها کج کرد. چایی از قامت استکان بالا آمد و کمر باریکش گرم شد. سینی را برداشت و روی میز گذاشت و نشست روی صندلی جلوی پنجره و نگاهی به صندلی جلویش کرد. از پنجره بیرون را نگاه کرد، پاییز خیلی وقت بود که ساکن خیابان شده بود، وبرگ کاجهایی که تا طبقه ی سوم قد کشیده بودند هزاررنگ می شد. کمر استکان را گرفت و به لبش نزدیک کرد، سوخت ولی چایی را سرکشید بدون قند، چندسالی می شد که قند نمی خورد، دست گذاشت به کمر استکان دیگر، چایی اش سرد شده بود، مثل همیشه، بلند شد و استکان را توی قوری برگرداند، گاز را خاموش کرد و از آشپزخانه بیرون رفت، پرتقال ها و سیبها بازهم خشک و چروکیده می شدند

3+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس