من ماندم و حوضم

هرسال خودمان کارهایمان را می کردیم آنها هم که می توانستند کسی را می گرفتند بیاید و کمکشان کند. اما امسال حرفی از دهان من بیرون پرید که ای کاش هرگز نپریده بود، پیشنهاد دادم دسته  جمعی برویم خانه ی یکدیگر و کمک کنیم و کارهای یک خانه را انجام بدهیم و بعد برویم سراغ خانه دیگری و به همین ترتیب دست به دست هم بدهیم، دسته جمعی و با کمک هم، کارها را جمع و جور کنیم. ایده ی خوبی بود مثل همه ی ایده های آرمانی من،که معمولا در عمل چیز دیگری از آب در می آمد.

بهرحال وعده کردیم روز پنج شنبه، که از خانه ی مامان شروع کنیم. صبح پنج شنبه تا آمدیم جمع شویم شد نه و ده صبح. یکی یکی همه وارد شدند و اولین جرقه ها سر دیر آمدن ها زده شد. حمید به سعید گفت: “دادا یخورده دیرتر میومدی” و مهری به حمید گفت: “خودتم همچین زود نیومدی.” و سعید هم جوابش را دادکه:” توهم اگه گرفتاریای منو داشتی دیر میومدی” و حمید دوباره گفت:” همه مون گرفتاری داریم دادا فقط بستگی داره اولویتامون چی باشه.” بعد من جمعش کردم که: “که خب حالا مشغول شیم دیره. بهتره بعد درمورد اولویتا بحث کنیم.”

و تا آمدیم لباس عوض کنیم و مشغول شویم یازده صبح شده بود. مردها رفتند سر پاک کردن دیوارها. و مشگل اصلی از همان جا شروع شد. همانطور که حمید داشت می گفت :” کسی نمیدونه چرا ممد نیومده؟” و من داشتم می گفتم:” نه نمیدونیم. حتما کار داشته” و او دوباره جواب داده بود که:” خب حالا وقتی از اولویتا حرف می زنم میگی چرا”.آنوقت سعید داشت با ته که به آب و پودر آغشته کرده بود به دیوار را می کشید. همانوقت حمید وسط پرید که:” صبر کن صبر کن من با اسکاچ اول میشورم بعد کهنه ی خیس می کشم بعدم یه کهنه ی خشک روش می کشم.” و سعید جواب داد که:” بروبابا اینطوری که تا فردا صبح طول می کشه . زیادی وسواس به خرج میدی الان با این ته تمیز میشه بعدشم  با یه ته دیگه خشکش می کنیم.”

 آن دوتا داشتند بحث می کردند که مهری پرید وسط که:” وایتکس ریختین تو آب کفا؟” و آن دوتا هاج و واج ماندند که:” وایتکس؟ برای دیوار ؟ خرابش می کنه که؟”

و مهری اصرار اصرار که:” نه بی وایتکس مگه میشه. دیوارا تمیز نمیشه که . وایسین وایسین برم بیارم.” و من به سعید اشاره کردم که:” ول کن اصرار نکن . بذار هرکاری میخوان بکنن.”

و سعید جواب مرا دادکه:” چی ؟  بذارم هر کار میخوان بکنن؟ من اینطوری نمیتونم کار کنم. هی تو کارم فوضولی می کنن.” آنوقت ته را رها کرد و رفت توی یک اتاق دیگر .

مامان که شاهد این نزاعها بود و روی صندلی نشسته بودو زانوی دردمندش را می مالید به من چشم غره ای رفت و گفت: “ببین کاراتا. اینا که با هم کنار نمیان.”

و من رفتم دنبال سعید، و دیدم دارد لباسهایش را عوض می کند که برود:” داری کجا می ری؟  کارا مونده که؟”

  • کجا میرم با این حمید و مهری میشه کار کرد اینا حالا تا عصر میخوان هی اُرد بدن و وسواس به خرج بدن. من اصلا اعصابشونو ندارم.”

ودر مقابل شاخهای در آمده ی من از تعجب، رفت. حمید که دید سعید رفت صدایش در آمد که: بفرمایین تشریف بردن. اصن دنبال بهونه بود که بره. این برای کار نیمده بود که. از اولشم اومده بود که بره اصولا باید کارا رو من بکنم.”

 و مهری جوابش داد که:” داداش تو هم میخوای برو منت نذار. “

و حمید هم دستمال و اسکاچ را زمین گذاشت و رفت که لباسش را بپوشد و من نا امید نشستم روبروی مامان تا خوب چشم غره ام برود.حمید در را که محکم پشت سرش به هم زدف تازه مهری به فکر فرورفت و رو به من، گفت:

“آجی خودمون موندیم و حوضمون! من و تو که از پس کارا برنمیایم.” و من فقط نگاهش کردم. دوباره گفت:” میگم میخوای ببینم اون افغانیه که برای خاله میومد میاد اینجا یانه؟” و من سری تکان دادم و گفتم:” نمیدونم . اگه وقت داشته باشه.”

مهری هم از جا بلند شد و لباسهایش را پوشید و خواست برود که مامان صدایش درآمد:” تو دیگه کجا میری؟”

  • مامان جون ما که دوتایی کاری نمیتونیم بکنیم . من حالا میرم یه دوتا کار دارم انجام میدم و بعدم تلفن می کنم با افغانیه هفته ی بعد قرار میذارم میارمش . خیالت راحت باشه. کاری نداری؟

و مامان را بوسید و رفت. من روبروی مامان نشسته بودم و نگاهش می کردم. مامان گفت:” حالا لابد دوباره باید باهم آشتی شونم بدی. “

و من داشتم فکر می کردم که:” من موندم و حوضم.”   

1+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس