لهجه ی تابلو

خانوم باجی خدا بیامرزم کلمات قصار زیاد می گفت یکی از کلمات قصارش این بود که “اصفانی جماعت تو آشی یَخنه ترش هم پیداس.”

و همه ی ما بارها و بارها به این واقعیتی که او گوشزد کرده بود، رسیده بودیم. مخصوصا من که تعطیلات تابستان هرسال، یک ماهی می رفتم پیش دخترخاله ام تهران و کنگر میخوردم و لنگر می انداختم و با لهجه ی اصفهانی ام می افتادم بین یک لشکر تهرانی اصل. تهرانی اصل که می گویم یعنی کسانی که از تازه از شهرستان نیامده بودند مثل من، مثلا یکسالی می شد که از شهرستان آمده بودند یا کمی بیشتر و به محض اینکه آب تهران را خورده بودند شده بودند تهرانی اصل، البته آنها که پدرو مادرشان شهرستانی بودند و در تهران زاده شده بودند که دیگر به قول خانوم باجی “به باسن خودشان هم می گفتند دنبال من نیا، پیف پیف بو میدی.”

در این مدت تهران ماندن من، که هرسال تابستان تکرار می شد سعی در عوض کردن لهجه ام نمی کردم چون تجربه نشانم داده بود به محض اینکه میخواست لهجه ام را عوض کنم به من اسناد یزدی بودن زده می شد، یعنی لهجه  اصفهانی باضافه تهرانی می شد یزدی. لهجه را عوض هم که نمی کردم هر کجا پا می گذاشتم می گفتند:” اِ شما اصفهانی هستین؟” انگار مثلا از کره مریخ آمده ام البته از قسمت اصفهانش.

زیاد هم لازم نبود حرف بزنم همین که بله یا نخیری می گفتم خودشان تا آخر شهر اصفهان رفته بودند، این اواخر عجیب تر این بود که بعضیف از روی چشمانم، حدس می زدند اصفهانی ام.

الغرض خانه ی دختر خاله ام انتهای یک بن بست پهن بود و پنجره ی بی حیایش،صاف مشرف به کوچه بود.. از آن پنجره هایی که اگر هم نخواهی توی کار مردم فوضولی نکنی نمی توانی و خوب ماهم که اصولا بیکار و دنبال سوژه برای حرف زدن و تفریح کردن. ما دائم پشت پنجره بودیم و از لای کرکره ها و یا پرده ی توری اش رفت و آمدهای کوچه و آدم ها را کنترل می کردیم. سوژه ای بود برای خودش.

یکی از این آدم ها، یک جوان خوش تیپ قد بلند و اتوکشیده بود که توی یکی از خانه ها شرقی کوچه زندگی می کرد. و ما آمار دقیق ساعات ورود و خروجش را داشتیم. بقیه ی موارد تفحص برای من خیلی جالب نبودند، حتی آن دوقلوهای شوت آخر کوچه که خانه شان به گفته ی دخترخاله ام استخر و جکوزی داشت.

به هر حیله ای بود شماره ی طرف را گیر آوردیم وشد از مواردی که زنگ می زدیم و سربسرش می گذاشتیم. بگذریم که تن خودش هم می خارید ولی ما سعی می کردیم نقطه ضعفی نشان ندهیم آخر توی محل بود و دختر خاله ام نمی خواست لو برویم.

یک شب که مثل هر شب برای دوچرخه سواری توی کوچه ول بودیم از راه رسید. ماشین اش را پارک کرد و همانطور برای رفتن توی خانه الکی معطل کرد. .ما هم همان دوروبر می پلکیدیم. آنقدرروی ما میخ کرد که دخترخاله ام مجبور شد برای حفظ آداب همسایه داری سلام کند و بالطبع منهم سلام کردم.

او هم از خدا خواسته سر صحبت را باز کرد:” به به فریبا خانوم بابا خوبن؟ سلام خیلی برسونین. دوست جدیدم که دارین. ندیده بودمشون . معرفی نکردین. “

فریبا که از خداخواسته دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گشت مرا معرفی کرد و شناسنامه ام را هم پهن کرد جلویش و جد و آبادم را هم آوردهمان میان جمع کرد..

من اما هم چنان ساکت بودم وحرفی نمی زدم. و برای سکوتم دلیل هم داشتم اما انگار همان سلام کار خودش را کرده بود. وقتی بالاخره خداحافطی کردیم برای برگشتن به خانه، آهسته به من گفت:

 ” زنگ می زنی فکر لهجه ی تابلوتو نمی کنی ها.” و غش غشی کرد  و رفت داخل خانه شان. آن موقع نیمی از من توی زمین فرورفته بود و داشتم فکر می کردم غیر از اوهوم و نه و بله پشت تلفن چه می توانسته ام گفته باشم.

1+

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. :) گفت:

    اخی چ قشنگ

    1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس