گنجشک کوچولوی راضی

گنجشک کوچولوی راضی

مادرم همیشه دلش می خواست جای گنجشک ها باشد. می گفت گنجشک ها می توانند به هرجا که بخواهند پرواز کنند و مثل ما اسیر زمین نیستند. اما من یک گنجشک می شناسم که از گنجشک بودنش راضی نبود.او با بقیه ی گنجشک ها از این شاخه به آن شاخه می پرید و بازی می کرد و دنبال جفتش می گشت،  اما هیچکدام از این کارها راضی اش نمی کرد. همیشه نگاهش به آسمان بود به آسمان بلندی که انتهایی نداشت. صبح ها وقتی لشکر کلاغ ها را می دید که برای لحظاتی آسمان خالی را پر می کنند و بعد غیبشان می زند از خودش سئوال می کرد که اینهمه کلاغ با هم به کجا می روند و عصرها که همان مسیر را به عکس برمی گشتند باز از خود می پرسید اینهمه کلاغ از کجا برمی گردند.

البته دوروبرش کلاغ هایی هم می دید که از آن قافله جا می ماندند وبا گنجشک ها سرغذاهایی که به دست می آوردند یکی بدو می  کردند. روزی از یکی از همین کلاغ ها پرسید: این کلاغ ها کجا می رن؟ کلاغ به آسمان نگاهی کرد و آهی کشید و گفت: می رن به مزارع بیرون شهر می گن اونجا غذاهای خوبی هست. گنجشک دوباره پرسید: چرا شما باهاشون نمیرین؟

کلاغ پشتش را به گنجشک کرد و گفت: واسه اینکه حالشو نداریم. چقد حرف می زنی؟ گنجیشک پرچونه….

گنجشک تعجب کرد چون خیلی حرف نزده بود اما صبح روز بعد تصمیم گرفت با لشکر کلاغ ها همراه شود. بدون اینکه قضیه را به کسی بگوید به محض شنیدن صدایشان پرواز کرد و اوج گرفت. رسیدن به ارتفاع کلاغ ها برایش کمی سخت بود اما به هر شکلی بود خودش را به آنها رساند. کلاغ ها چپ چپ نگاهش کردند و اعتنایی به او نکردند و او نفس نفس زنان دنبالشان پرواز کرد.

پس از ساعتی پرواز به دشتهای وسیعی رسیدند که از همان بالا می شد انواع دانه ها و خوراکیهای خوشمزه را در آن دید . کلاغ ها متفرق شدند و هرکدامشان به سمتی رفتند. و گنجشک هم که از شادی در پوستش نمی گنجید نمی دانست خودش را مهمان چه نوع غذایی بکند.آنجا حتی جفت هم برایش بود. اطرافش پر از گنجشکهای سرزنده و تپلی بود که اینطرف و آنطرف می پریدند.

گنجشک آن شب به همراه کلاغ ها برنگشت. همه چیز برایش فراهم بود چرا بایست برمی گشت. او ماند و چند روزی با گنجشکان مزرعه گذراند.

اما پس از مدتی از مزرعه هم خسته شد. او گاهی در آسمان پرنده هایی می دید که در فاصله ی خیلی زیاد از زمین و با آرامش و آرام دور آسمان دور می زنند. از هرکه می پرسید کسی نمی دانست آنها چه هستند.

یک روز از بقیه ی گنجشک ها فاصله گرفت و به دورها پرواز کرد. آن اطراف تا چشم کار می کرد بیابان و دشت بود و در انتهایش کوههایی ایستاده بودند و دشت را تماشا می کردند. گنجشک از دیدن این مکانهای جدید لذت می برد. او درحین پروازش آن دورها نزدیک کوه دوباره همان پرنده ی با وقار را دید که در مسیری دایره وار پرواز می کرد. اما تا خواست به او برسد گمش کرد.

کم کم داشت خسته و گرسنه می شد. روی زمین به دنبال غذایی می گشت. وقتی سرش را بالا کرد دید تعداد زیادی از همان پرندگان باوقار توی آسمان پرواز می کنند. خیلی خوشحال شد. و به طرفشان پرواز کرد با خود فکر کرد حتما غذای زیادی دارند که اینجا جمع شده اند.

هرچه به  آنها نزدیک تر می شد احساس بدی می کرد که نمی دانست آن احساس چیست. یک احساس ناخوشایند که باعث می شد آرامتر حرکت کند اما گرسنگی بر او غالب شده بود و باید به غذایی می رسید.

به منطقه ای رسید که آن پرندگان جمع بودند. مثل یک کارخانه بود. با زمینی وسیع پر از تپه های خاکی سیاه.  که آن پرندگان هر جایی از آن نشسته بودند. و بعضیشان عاشقانه بالای سرش دور می زدند. گنجشک حالش بد بود فکر می کرد شاید از گرسنگی باشد. کنار یکی از آن پرندگان رفت و نشست و از او پرسید اسم شما چیه ؟

پرنده ی بزرگ با منقاری کچ و پشتی خمیده نگاهی تحقیر آمیز به او کرد و گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟

گنجشک دوباره پرسید اسم شما چیه؟

یکی از همان پرنده ها که کمی دورتر نشسته بود قهقهه ای زد و فریاد زد ما لاشخوریم بچه. تو اینجا چیکار می کنی؟ تصمیم داری بمیری و لقمه ی ما بشی؟

گنجشک تنش لرزید و خواست پرواز کند اما حالش بد بود. از لاشخور بغلی اش پرسید: اینا چیه؟ اینا چیه شما میخورین؟

لاشخور بغلی هم قهقهه ای زد . گفت آشغاله بچه جون. آشغال بفرما تا چشم کار می کنه هس بخور نوش جون.

گنجشک که حالا کیلومترها از شهر فاصله داشت و از طرفی حالش هم بد بود و نمی توانست پرواز کند، گریه اش گرفت.

پیش خود فکر کرد مثل همان لاشخورها از میان آشغالها مودا غذایی پبدا کند و بخورد. تا نمیرد و خوراک آنها بشود، اما نتوانست. پرواز کرد و تا می توانست از آنجا فاصله گرفت. روی زمین در نقطه ای از بیابان که سایه ی کوهی بر آن افتاده بود نشست تا کمی نفس تازه کند. آنقدر ضعف داشت که نمی توانست حرکت کند. لحظه ای بعد سایه ی سنگینی بالای سرش احساس کرد و ناگهان خود را درحال پرواز به سوی آسمان دید بدون آنکه بال بزندو بالا و بالاتر رفت تا جایی که خودش هرگز تا آنجا نمی توانست اوج بگیرد. جایش تنگ بود و تکان نمی توانست بخورد. به بالای سرش نگاه کرد. پرنده ای بزرگ که حین پرواز بالهایش را تکان نمی داد. خودش بود همانکه  دیده بودش. قند توی دلش آب شد و با شادی جیک جیک کرد.

چند دقیقه بعد خودش را در سینه ی کوه دید در دهانه ی یک غار و بالای یک لانه ی بزرگ. خیلی بزرگتر از لانه ی خودش. چند بچه پرنده که دهانشان باز بود و سرو صدا می کردند توی آن وول می خوردند. گنجشک تازه فهمید کجاست.

پرنده ی بزرگ اورا روی صخره گذاشت گنجشک که می دانست قصد او چیست از او پرسید: ببخشید اسم شما چیه ؟ عقاب نگاه با وقاری به او کرد و گفت من عقابم. و می دانم که تو گنجشکی. اگر بچه هایم گرسنه نبودند تورو به اینجا نمی آوردم. ولی اونها خیلی  گرسنه ان.

گنجشک نگاهی به آنها کرد ضعف بر تمام بدنش چیره شده بود. چشمانش را بست و آرام گرفت.

2+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس