آدم برفی بزرگ عجول

آدم برفی بزرگ عجول

او بزرگترین آدم برفی توی پارک شده بود. پسر تا توانست برف جمع کرد و روی هم تپاند تا آدم برفی بزرگتر شود. کله ی آدم برفی آماده آن کنار گذاشته شده بود تا بعد از تمام شدن تنش روی آن نصب شود بجای چشمهایش مثل همیشه دوتا ذغال و بجای دماغش یک هویج بزرگ قرار داشت و البته دهانی نداشت که بخندد.

شب قبل بعد از مدتها و شاید بعد از سالها برف باریده بود. سعید اولین بارش نبود که برف می دید اما اولین بارش بود که توی شهرشان برف می بارید.شب قبل که خوابیده بودند خبر خاصی نبود مثل همیشه سر نوشتن مشق هایش کلی با مادرش جروبحث کرده بود وبعد به تاقش پناه آورده و خوابیده بود. اما صبح با صدای جیغ مادرش که از دیدن برف شوکه بود، بیدار شده بودو دویده بود پشت پنجره. برای لحظاتی خشکش زده بود ولی بعد او هم جیغ زده بود. بعد از  آن دوستش زنگ زده بود و خبر داده بود مدرسه تعطیل است و او برای بار دوم جیغ زده بود و بالا و پایین پریده بود. آنوقت همه شال و کلاه کرده بودند و سوار ماشین شده بودند و به طرف پارک حرکت کرده بودند. خیابان پر بود از آدم هایی که آمده بودند برف را ببینند و برف بازی کنند آخر اتفاق نادری افتاده بود.  توی پارک بچه ها و بزگترها برف بازی می کردند. مادرسعید توی ماشین خندیده بوده و گفته بود:” ببین  یعنی بچه ها رو تعطیل کردند که نرن مدرسه لیز بخورن یه چیزیشون بشه حال همه ریختن تو پارک.”

آنها برای مدتی توی پارک به هم گوله برفی پرت کرده بودند و بعد سعید مشغول ساختن آدم برفی شده بود و مامانش گرم صحبت با خانم هایی که بچه هایشان را به پارک آورده بودند.

سعید همانطور که هم چنان مشغول ساختن بدن آدم برفی را بود احساس کرد همه جا روشن تر شده، سرش را بالا برد و آسمان را نگاه کرد، دیگر از ابر خبری نبود و آبی آسمان می درخشید، متوجه شد که آفتاب همه جا پهن شده است. با تعجب و ترسی نرم همه جارا نگاه کرد. هنوز بچه ها به هم برف پرت می کردند. اما سبزی چمن ها ی پارک  از زیر برفها بیرون زده بود.  و کم کم رنگ سفید همه جا، کم رنگ تر می شد و پارک رنگ همیشگی اش را به خود می گرفت. سعید به آدم برفی بی کله اش نگاه کرد. آدم برفی بی کله توی نور خورشید برق می زد. انگار لباس شیشه ای به تنش می کرد.  بچه ها از دور فریاد می زدند: “بذار دیگه کله شو. آفتاب شد حالا آب میشه. “

صدای مادرش می آمد که با خانم ها می گفت: ” نگاه کن بیا. همین بود. برف اصفهان همین بود. تموم شد. یه ظهر نکشیده آفتاب شد.” و  آن یکی در جوابش می گفت:” باز خداروشکر همینم اومد. بچه ی من که تا حالا اصن برف ندیده بود.” و بقیه هم حرف اورا تایید می کردند..

سعید ایستاد و نگاهی به آدم برفی بی کله کرد.آدم برفی زیر نور خورشید داشت عجله می کرد که برود. سعید خم شد و سرش را بغل کرد و روی تنش گذاشت و محکم فشارش داد تا مسقر شود. بچه ها همه جمع شدند تا برایش کف بزنند و خانم ها خندیدند.

آدم برفی نمی دانست چه کسی گفته دماغ باید از هویج باشد آنهم هویج به آن بزرگی، داشت از خجالت آب می شد. بچه ها دست همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی حلقه زدند و چرخیدند و خندیدند. موقع برگشتن پارک همان پارک سابق بود با گله گله برف روی هم تلنبار شده و پهن شده. آدم برفی برای آب شدن عجله داشت.

2+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس