کتاب تاریک غمگین

کتاب تاریک غمگین

گرچه تو روزگار خوبی نداشتی اما، وقتی او آمد روزگارت بدتر هم شد. هرچه باشد او  چراغ داشت و روشن بود، و تو نداشتی. او نور می داد و جذاب و فریبنده بود، اما تو چراغی نداشتی.او هزاران منبع نور را در لحظه در اختیار مخاطبش می گذاشت اما تو در منبع نورواحدی داشتی،او خودش نورانی بود اما تو خواننده ات را نورانی می کردی. او ناگهان آمد و با همه ی نورش آمد و حتی نور خواننده  اش را هم از آن خودش کرد. خواننده ها هم البته، گناهی نداشتند، مستانه جذب او می شدند. گناه آنها تنها این بود که با نور ساطع شده از تو بیگانه بودند. شاهد این گناه کسانی بودند که با نور تو آشنا بودند و مسخ او نشدند. و بازهم در کنار تو ماندند.

دختر هم مثل همه ی دیگران، با تو آشنا  شده بود. اما در میانه ی آشنایی اش باتو، با او هم برخورد کرده بود و اسیر سحر او هم شده بود مثل همه ی دیگران. دختر با اینکه قبل از آشنا شدن با او، ساعتها را با تو به خوشی سپری می کرد، و از بودن با تو لذت می برد، اما حالا با آمدن او کم کم داشت تورا هم فراموش می کرد. حتی وقتی دلش برای رفیق قدیمی اش یعنی تو تنگ می شد به سراغ نسخه ی پی دی افت می رفت و همان جا ملاقاتت می کرد. در این ملاقاتها گرچه فحوای تورا می خواند و با عقاید و افکارت آشنا می شد اما هرگز نمی توانست تورا لمس کند و احساسات تورا دریافت کند و خودش نیز احساساتش را به تو منتقل کند.

بله با وجود او،  همه چیز به اشتراک گذاشته می شد به غیر از احساس.

اما یک اتفاق همه چیز را دگرگون کرد. بطور خیلی اتفاقی دختر با مجموعه ای در او آشنا شد که اهل نوشتن بودند. دختر که از قدیم  آرزوی نوشتن همیشه در سرش پرواز می کرد، مصمم شد وارد مجموعه ی آنها بشود. برای ورود به آن مجموعه شرایط سختی را گذراند و یکی از سخت ترین شرایطش بعد از فکرکردن، کنار گذاشتن او بود. کنار گذاشتن نوری که فریبنده بود و مسحور کننده، بسیار مشکل می نمود اما باید آن را کنار می گذاشت و هدفمند از آن استفاده می کرد تا بتواند به آرزویش یرسد. بنابراین سعی کرد این اعتیاد هپروتی را  کم کم ترک کند. برای ترک این اعتیاد، از عادت نوشتن استفاده کرد. نوشتن زمان را از او می ربود و به خود اختصاص می  داد و او را برده ی خود کرد. دختر می نوشت و به او می سپرد و حالا او برده ی دختر بود.

از طرفی برای نوشتن دختر مجبور شد نورانی شود و حالا که دریافته بود او نوری به دختر نمی دهد و نور را به انحصار خود در آورده است دوباره به تو رجعت کرد. لحظه ای که دختر تو را برداشت زیباترین لحظه ی زندگی هردویتان  بود.دختر تورا صدا زد” کتاب”و صدایش لای برگهای تاریکت پیچید و پرید و پرید تا در دل غمگینت لانه کرد. دختر تو را باز کرد و بوی تو را بلعید. دستهایش راروی صفحاتت کشید تو را کنار گوشش گرفت و ورق ورق زد و صدای ورق خوردنت را نوش جان کرد. آنگاه روی صندلی نشست و در سکوتی دلپذیر در آغوشت گرفت و خط به خط تو را در تاریکیهایت خواند. کم کم غم از دل هردوی شما می پرید. و نور از مجرای کاغذها با نورونها مغز دختر منتقل می شد.

و سرانجام این دختر بود که در کنار کتاب تاریک غمگین نشسته بود و به دردل او گوش می داد و هر لحظه نورانی تر می شد.  

3+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس