چشمان کوچک خوشحال

چشمان کوچک خوشحال

عینک دودی زده بود و بین مریض ها نشسته بود. با دقت همه را نگاه می کرد و یکی یکی بررسی شان می کرد. از او پرسیدم : ببخشی شما جراحی پلک کردین: نگاهم کرد و با لبخندی زد و گفت بله. پرسیدم: خیلی سخت بود؟ خوب شدین بعدش؟ با همان لبخند مستدام گفت: قصه ش طولانیه. من که ترسیده بودم گفتم: واقعا؟ چه اتفاقی افتاد میشه برام بگین. من میخوام عمل کنم میشه تجربه تونو در اختیارم بذارین؟ در جایش جابجا شد و بعد از کمی تامل گفت:من چشمام درشت بود طوریکه همسرم می گفت مثل چشم های گاو است. تازه برای اینکه خوشگل تر شوم پلک هایم را عمل کردم چند سانتی از آن را چیدند و چشم و ابرویم کلی از هم باز و فراخ شد و تبدیل شد به یک زمین گسترده برای نقاشی هفت رنگ با انواع سایه ها.

خدایی اش زیباتر شده بودم، این را همه تایید می کردند. اما نگاهم که می کردند گیر  می  دادند به خط خنده ام. یعنی دماغ را که عملی می دیدند پلک ها هم که کارش درست شده بود، می رسید به خط خنده، ولابد بعدش، لبها و گونه ها هم کمی ژل می خواست. خیلی نه کمی در حدی که برجستگی اش هدف دار باشد!

کاری به آنها ندارم حرفم همان چشم هاست که درشت بود و حالا بازتر هم شده بود. باورتان نمی شود باز شده بود یعنی به خیلی چیزها باز شده بود. سیر نمی شد از دیدن ولی تشنه تر می شد و هرچیزی را باجزئیاتش می دید و کنترلش دیگر در دست من نبود.  مثلا در یک مهمانی تمام زوایای پنهانی آدم ها را می دید. غصه هایشان، دعواهایشان، خوشحالی شان وحتی مشکلات مالیشان. خرید که می رفتم قیمتهای قدیم را با وجود قیمتهای جدید می دیدم. با چشمانم، می دیدم جنسهای تاریخ گذشته که تاریخشان عوض شده بود و حتی اجناسی که ازتوی قفسه ها جمع شده بود تا گرانتر شود.

آدم ها را هم طور دیگری می دیدم، می فهمیدم وقتی حرفهایشان دروغ بود یا راست. و می فهمیدم کی می خواهند سرم کلاه بگذارند. حتی نزدیکانم هم وقتی حقیقت را نمی گفتند می فهمیدم. فکر می کنید آسان است اما خیلی سخت بود. دیگر نمی توانستم به کسی اعتماد کنم. همه به صورتهای مختلف دروغ می گفتند.

جدای از دنیای آدم ها خیلی چیزهای دیگر راهم می دیدم مثلا آبی که میخوردم و آلودگیهایش را می دیدم. غذاهایی را می خوردم ضررهایش را آشکاربدون اینکه کسی به من بگوید می دیدم. حتی ابرهایی که می گذشتند را می شناختم که اهل باران نیستند. چاههایی که آب نداشتند و کشت هایی که به زور هورمونها ی گیاهی پربار می شدند. و مرغها و گوسفندهایی که به زور افزودنیها و هورمونها چاق و چاق تر می شدند.

دیگر همه چیزوقتی غیر قابل تحمل شد که در فضای مجازی غورمی کردم آنجا دیگر یکباره سرخورده شدم. هیچ حقیقتی نمی یافتم و همه را می دیدم که دیگری هستند. هیچ مساوی بود با دیگری و دیگری با هیچ.

بالاخره یک روز وقتی داشتم لایوی پر می کردم برای همه ی هیچ های دیگر، یکی از آنها پیامی به من داد که باعث شد تصمیم نهایی ام را بگیرم. آنروز دوباره پیش دکترم رفتم و از او خواستم کاری کند که چشمانم کوچک شود. او تعجب کرد و نگاهی با تمسخر به من کرد اما من همانطور که می دیدم قصدش از جراحیهایش چیست خواهش کردم و او دوباره مرا عمل کرد. بعد از آن من از بیمارستان بیرون آمدم در حالیکه چشمان ریزی داشتم که همه چیز را نمی دید. و من خوشحال بودم.

منشی صدایش کرد و از جا بلند شد با همان لبخند و به داخل اتاق دکتر رفت.

1+

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. میم گفت:

    :))))) 👌👌👌👏

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس