ساعت زیبای مغرور

ساعت زیبای مغرور

کنار پذیرایی ساعتی بود از چوب راش با منبت کاری زیبا، که طرح گل و بلبل رویش نقش زده بود. رنگ اش رنگ قهوه ای بود همان رنگ مبلمان پذیرایی و صاف بین دو پنجره ای قرار داشت که پوشیده شده بود با پرده های حریر با گل طلایی که منتهی می شد به دو پرده ی پنلی کناری که گل و بلبلش وسطش نشسته بودند.

ساعت صاف توی پیشانی خانه بود و برای هر تازه واردی آبروداری می کرد. تازه هرکس که می آمد دائم به او نگاه می کرد در موقع رسیدن، در موقع پاشدن و در موقع رفتن و خلاصه هروقت و هرزمان، نقل مجلس تمام می شد و او جانشین آن می شد.

خود اهل خانه که بیشتر نگاهش می کردند، موقع وارد شدن به خانه، موقع خارج شدن از خانه، موقع خوابیدن و حتی موقع بیدار شدن از خواب.

شما هم که باشید با چنین جایگاهی و این میزان زیبایی و توجه، مغرور می شوید دیگر ساعت که جای خود دارد.

البته ساعت گاهی دچار بحران هویت می شد درست مثل شما! این مال وقتی بود که بعد از آنکه همه اورا می دیدند و می رفتند و چراغها را خاموش می کردند و ساعت با تیک تیک برای خودش شعر می سرود تازه سر و کله ی یک مرد یا زن پیدا می شد با یک بچه در بغل و مدتها جلوی او قدم می زدند. آنوقت بود که معادلات او به هم می ریخت و علامت های سئوال زیادی در ذهنش شکل می گرفت. راستش را بخواهید غرورش جریحه دار می شد باوجود آن نگاههای غضب آلود و خسته و درمانده ی آن بچه به بغل ها. یا همین اتفاق وقتی می افتاد که قبل از ساعتی که همه بیدار می شدند کودکی مثل توپی قل می خورد و سرو کله اش پیدا می شد بدون آنکه به او نگاه کند و بعد از او هم پدرش و مادرش با موهای سیخ شده و نامرتب وسط حال ولو می شدند در حالیکه چپ چپ به ساعت نگاه می کردند. اینطور وقتها ساعت شرمنده می شد غرورش که می شکست هیچ، دیگر فکر زیبایی اش را هم نمی کرد.

همه ی اینها قابل حل بود، کافی بود مهمانی جدید بیاید یا صبح اول وقت بشود و یا حتی موقع ناهار. آنوقت همه ی ناراحتی هایش کنار می رفت همه نگاهش می کردند واو دوباره زیبا می شد و برای خودش مغرور .

اما زمان همیشه روی دو عقربه نمی چرخد، گاهی جایی متوقف می شود. او یک روز همه چیزش را از دست داد. هم غرورش را و هم زیبایی اش را.

آنروز مهمان فراوان بود و مثل همیشه او خوشحال بود. همه نگاهش می کردند و حتی دونفر در مورد چوبش و قیمتش صحبت می کردند. او لبخند به دل داشت و همان آهنگ همیشگی را می نواخت. اما لحظه ای اتفاقی افتاد که دیگر هیچ کس به او نگاه نکرد. و او دوباره هم زیبایی اش را و هم غرورش را از دست داد. و آن لحظه ای بود که همه چیز فروریخت و او بین پنجره ی شکسته که پرده های با گل طلایی اش به طرف بیرون پنجره باد می خورد و پنلی که گل و بلبل اش از فرط خاک دیگر پیدا نبود نشسته بود و آهنگ همیشگی اش را می نواخت. تیک تیک تیک.

3+

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. :) گفت:

    خیلی قشنگ…

    0
  2. :) گفت:

    خیلی قشنگ بود…

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس