خانه طلایی دیوانه

درخت طلایی دیوانه

اوائل از رنگ طلائی بدش می آمد. نه اینکه متنفر باشد دوست نداشت. رنگ سفید یا صورتی و یا حتی آبی را بیشتر می پسندید به شرطی که روی زلف هایش چند شاخه پتوس سبز رنگ هم آویزان شود. اما سلیقه اش وقتی تغییر کرد که ماشین جدید را دید به رنگ طلایی.  ماشین که روبرویش پارک می شد چنان در نورخورشید روی خودش ستاره می نشاند که همه ی مدتی که آنجا نبود هم انتظار می کشید تا دوباره بیاید و برق  ستارگانش را ببیند.

مشکل اش فقط وقتی بود که ماشین شبها می آمد و ستاره های درخشان ماشین نورشان کمتر می شد، در حد یک سوسوزدن مثل چراغهای کوچه.

رنگ طلایی آن ماشین شب و روز برایش نگذاشته بود، به محضی که می دیدش برق طلا چشمانش را می گرفت و بی اختیار همانطور خیره نگاهش می کرد. ماشین و صاحبش هم متوجه ی تغییر حالت او شده بودند. البته حال صاحب ماشین هم همینطورها بود.

یک روز چند کارگر با خودش آورد با سطل هایی از رنگ، که آن رنگها را خالی کردند سرخانه. حال خانه با آن کار دگرگون ووصف ناپذیر بود. اگر ملخ داشت حتما در جا به آسمان پرواز می کرد.

حالا رنگش طلایی شده بودو بی اندازه خوشحال بود. او حالا بعد از طلایی شدن دیگر تمایل داشت اسباب و اثاثیه اش هم طلایی شود انگار دیوانه شده بود. ماشین و صاحبش هم حالشان همین بود. انها شروع کردند به طلا کردن همه چیز. صندلی و  میز و کمد و آینه ای که همه جارا طلا می دید، و دست آخر پتوسی که روی زلف خانه آویزان بود. پتوس هم بجای سبز طلایی شد. آقای همسایه وقتی خانه و ماشین وصاحبش را دید و پتوسی که طلایی شده بود، به آنها پیشنهاد کرد روی پلاک خانه بجای کد پستی بنویسند” خانه ی طلایی دیوانه”     

1+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس