گوشه ی میدون

صبح زود بودو هوا به رنگ نیلی تمایل داشت. خورشید هنوز جرات نکرده بود به زمین نگاه کند. زمین سرد و یخ زده بود و هوا مملو از کریستالهای یخ که مثل مه همه جا رها بودند. میدان مستطیلی شکل تر از همیشه به انتظار خورشید نشسته بود. و دست به دست می مالید. رفتگر با جاروی روی دوشش از دهانه ی گوشه ی جنوب غربی میدان که بین غرفه های مغازه ها تنها غرفه ی خالی بود،  از میدان خارج شد و وارد بازارچه ی حسن آباد شد و از همان اول بازار شروع کرد به جارو. صدای کش کش جارویش توی طاق گنبدی بازار می پیچید و برمی گشت. شعاعی از نور سفید که تمایل داشت متمایل به زرد شود مثل ستونی اما مورب تا روی زمین کشیده می شد. از پیچ  بازار که رد شد و جارو را ادامه داد در کناری، روبروی در بسته ی یکی از مغازه ها توده ای از کارتون و پارچه و چیزهای دیگر به چشمش خورد. جلو رفت تا جمعشان کند و راسته ی بازار را تمیز کند. اما به محض اینکه به آن توده دست زد همه چیز فرور ریخت و خودش جا به جا شد و از لابلای آن کارتونها و پارچه ها مردی غرغرکنان بیرون زد.

-” چه خبرته؟ بیدارم کردی .مگه مرض داری؟ داشتم خواب می دیدم…”

رفتگر سرجا خشکش زده بود گفت:” تو اینجا چیکار می کنی ترسیدم . اینجا جای خوابه مگه؟”

-” پس کوجا جای خوابه؟ لامصب بیدارم کردی داشتم خوابای خوب می دیدم”

-” خب حالا طلبکارم شدی؟ اینجا جا خواب نیس پاشو پاشو الان کاسبا میان.”

-“کاسبا کی حالا میاد؟ لنگ ظهر میان همه؟ تالنگ ظهر همه خوابن. گذشت اون روزا.لامصب بیدارم کردی داشتم خواب خوب می دیدم.”

اوهم چنان غر می زد و مرد رفتگر به جارویش ادامه داد و محل اش نداد، راستش دلش سوخت. همانطور که جارو می کرد زیرچشم به مرد نگاه می کرد. صورت مرد زیر ریش و سبیل سفید پیدا نبود. دوسه تا کاپشن روی هم پوشیده بود و در حالیکه هم چنان غر می زد از جا بلند شد و مشغول جمع کردن وسایلش شد.

-” فک کردی من از اول این بودم؟ من وعضم خوب بود.توپ بود. فک کردی مث تو بدبخت بودم.”

رفتگر ایستاد و با غیض نگاهش کرد و گفت” هرچی هیچی بت نمیگم پررو میشیا. بدبخت خودتی و جد و آبادت. من اقلا کار می کنم برا زن وبچه م یه نونی می برم توی مفنگی که شب اینجا می خوابی، آیا عالم زن و بچه ت به چه حال و روزی ان. بعد سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و مشغول جارو کردن شد. او هربار خم می شد تا پلاستیکها و آشغالهای بزرگ را بردارد و توی کیسه ای که به کمرش بسته بود بیندازد وبعد دوباره آهنگ جارویش را می نواخت.

مرد معتاد سرپا نشست کنار در مغازه و تکیه داد به در فلزی مشبک مغازه. ویترین مغازه با ظرفهای مسی فیروزه کوب تزیین شده بود.یک شیرینی خوری بزرگ در وسط و دوتا گلدان چپ و راستش و شیرینی خوریهای کوچک بالاتر و پایین تر و یک سنگاب هم توی طبقه ی بالاتر. مرد به جارویی که می آمد و می رفت خیره ماند.

آهنگ جارو قطع شده بود و مرد معتاد یا استکان چایی جلویش دید که بخارش می رقصید و بالا می رفت. بی اختیار بادو دستش لیوان را گرفت تا دستهایش گرم شود. رفتگر بالای سرش ایستاده بود و لبخند می زد” داداش من صبحانه آوردم با هم میخوریم.”

1+

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس