ناجی نارنجی پوش

تورا اولین بار درکوچه دیدم که هوایش تاریک بود و هنوز روشن نشده بود، کوچه خلوت و خالی از پیاده ها بود. در نور چراغ، لباس نارنجی ات می درخشید. رنگ  قشنگی داشت به خاکستری من می خورد.

از قدم برداشتنت خوشم آمد گرچه اول حواست به من نبود. راستش غصه خوردم که چرا نگاهم نمی کنی و دلم خواست گریه کنم، اما گریه کار من نیست، کار همانهایی است که اشکشان دم مشکشان است و با کمترین بهانه ای جویباری راه می اندازند با آب اشک هایشان.

نمی دانم چرا ولی با اینکه قبلا هم چنین صدایی شنیده بودم، صدای قدم هایت برایم شیرین بود. بعضی رهگذران گفته بودند که بی دلیل عاشق شده اند، شاید منهم بی دلیل عاشقت شدم. البته این را بگویم که عشق من به تو بعدها دلیل پیدا کرد. و البته دلیل اش تو بودی و خوبی هایت.

وقتی آمدی و شروع به کار کردی خوشحال تر شدم و کیف کردم. می دانی؟ قبلا هم برایم اتفاق افتاده بود و کیف کرده بودم. اما تو که آمدی چند روزی بود که پر از آشغال بودم، کم کم داشتم خفه می شدم و تو مهربانانه آمدی و نوازشم کردی. با جارویت به پیکرم کشیدی و بدنم را خاراندی. نفس کشیدم و آه کشیدم. نفس کشیدم چون تمیزم کردی و آه کشیدم چون عاشقت شدم.

تو با چنک جادویی آن جارو برایم موسیقی نواختی. موسیقی مورد علاقه ام را، در زمینه ی سکوت شب: کشش کشش کشش کشش.

این موسیقی مرا به آسمان می برد، آنقدر مست می شدم تاکه وقتی هوا روشن می شد و کیفور و سرحال به زمین بر می گشتم و حتی از صدای قدم رهگذران، لذت می بردم. صدای قدم هایشان شبیه صدای قدم ها ی باران می شد و حتی اگر رهگذری هم نبود از سکوت لذت می برم.

حالا هرروز می آمدی و من انتظارت را می کشیدم و مرا به آسمان می بردی و برمی گرداندی.

می دانی که عشق من به تو همیشه پایدار خواهد ماند، لااقل تا وقتی که با من بمانی! اما فقط یک کار تو مرا کمی دلگیر کرد. پاییز را که خاطرت هست. خیلی حرص میخوردی. هرروز صبح برگها را جارو می کردی و ظهر نشده دوباره روی من پر از برگ بود. یادم هست وقتی رد می شدی، غر می زدی و من خجالت می کشیدم. آنوقت گاهی دوباره جارو می کشیدی و گاهی هم بی حوصله رهایم می کردی و می رفتی.

من نمی دانستم که وقتی برگها روی من جمع می شوند به چه شکلی در می آیم. تصور می کردم خیلی زشت می شوم که تو عصبانی می شوی. اما در حقیقت وجود برگها برایم دلپذیر بود.

تا اینکه یک دختر آمد و عکسم را گرفت. عکس من و برگها و درختها. عکسش را که دیدم خیلی زیبا شده بودم. زمینه ای خاکستری با برگهای نارنجی و زرد و قهوه ای. محشر شده بودم. آنوقت بود که عاشق خودم شدم.می دانی ؟ مرا ببخش ولی آن روز دعا کردم تو دیگر نیایی.

نیایی و آن برگها روی من باقی بماند و رهگذران دیگری هم عکس بگیرند و من بادیدن عکس هایشان کیف خودم را ببرم. اما بعد فهمیدم که اشتباه کردم. وقتی رهگذران و ماشین ها از روی برگها رد می شدند، کم کمک پیکرشان خورد می شد و دیگر آن زیبایی اول را نداشت. شده بودم یک زمینه ی خاکستری با نقشهای درهم نارنجی و زرد و قرمز، مثل یک لباس کثیف.

آنوقت بود که آرزو کردم دوباره تو برگردی، برگردی و با جارویت پشتم را نوازش کنی. ومن دوباره تمیز و صاف، فقط به تو عشق ورزم ناجی نارنجی پوش من.

1+

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. z.s گفت:

    الهی خیلی قشنگ بودددد

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس