دسته: داستانک

2

دیدی بهتر

او‌وارد مغازه شد. عینک فرم مشکی اش را با انگشت سبابه روی دماغش بالا کشید و با چشمان سیاه و درشتش، پارچه ها را پلکانی نگاه کرد.پشت پشخوان رفتم و گفتم: خوش اومدید خانوم،...

0

اتصال

آن روز که تورا احساس کردم، درخشان ترین روزهای زندگی ام بود.اصلا نور خورشید رنگ دیگری داشت، رنگی اضافه بر همه ی رنگها، بیش از هفت رنگ، بیش از هزاررنگ، اصلا بی نهایت رنگ...

0

عطسه

راننده ی اتوبوس پشت فرمان نشسته بود وآخرین مسافرانی را که سوار می شدند نگاه می کرد. گاهی هم با صدای بلند می گفت: ماسک هاتون رو محکم کنید که کرونا با کسی شوخی...

0

پاروکن

آخربن قطره های چایی را در نعلبکی خالی کرد و قند را که با دو انگشت گرفته بود زد توی چایی و صبر کرد تا خیس شود. انگشتان دستش خپل و پهن و سیاه...

0

نگفته‌ها

من نمیدانم این مقنعه‌ها رو چه کسی طراحی کرده، هیچ جوره نمی‌شود فرمانش داد هرچه هم توی خانه صافش کنی آخرش نرسیده به اداره روی سر کج می‌شود‌. حالا خوبست این شیشه‌های ورودی ریفلاکسی...

0

شیرینی عید

میگم شیرینی بپزم یا بخریم؟شیرینی؟ شیرینی برا چی چی میخوای؟منکه نمیخوام، برا عید میگم. عید؟ عید مگه شیرینی می خواد؟_ وا. اصغر.عیده دیگه. برا مهمون‌. شیرینی. حالت خوبه؟_ مهمون؟ با کرونا؟ حالد خوبس؟_ امسال...

0

آش رشته

آب داشت قل قل می کرد. سبد سبزی را پیش کشید و کم کم سبزی ها را به آب سپرد. سبزی ها به آهنگ قل قل آب رقصیدند. و لبخند روی لب مهناز نشست....

0

خانه تکانی

گفت: فردا باید خونه تکونی کنیم. خیلی کار داریم.در حالیکه چشمانم از فرط سنگینی باز نمی شد گفتم: یه جمعه داریما. باشه اینم مال خونه تکونی تو .داشت می گفت خونه که فقط مال...

0

دریا

به دریا نگاه کرد. دریا در چشمانش موج زد و هرموج خاطره ای را به دلش نشاند و برگشت. وجودش هربار زیر و رو شد.‌گاهی کف کرد و روی آب رقصید و گاهی سنگینی...

0

فراموشی

چه گرمای مطبوعی، دستام یخ کرده، ولی قهوه گرم و دل چسبه. چه نقش قشنگی زده روش مث قلبه. اون آقا چقدر نگاه می کنه. انگار آدم ندیده. وا. نگاشو برنمیداره. مردتیکه هیز. بهتره...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس