دسته: داستانک

0

تکرار

گوشی را می گذارد سرجایش با دستهای لرزان. بغض در گلو دارد. فرو می بردش. اشک در چشمش اذن فرود می طلبد. اما اجازه اش را صادر نمی کند. ” اشکالی نداره. جوونه و...

0

بوی گل

شب است . آسمان تاریک است اما ستاره باران . ستاره ها چشمک می زنندبا لبخند . پشت میز نشسته ام توی کافه ی دیدار . همیشه نیم ساعت دیرتر می آید عادت کرده...

0

قلب وارونه

شالش را که تازه ست کرده بود با مانتویش, روی سرش جابجا کرد تا موهای بیشتری بیرون بریزد.بعد وارد کافی شاپ شد و اطراف را برانداز کرد. روی میزها دنبال شماره ی 5 گشت...

0

تنهایی

مرد پکی می زند به سیگارش . وضع کاسبی خرابه زن استکان چای را برمی دارد و هورت می کشد . مامانت خیلی بام بد حرف زد .ینی چه؟ من برا خودم شخصیت دارم...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس