دسته: داستانک

0

ضرر

وارد مغازه شدیم. مصمم و بدون شک و تردید، برای یک خرید. تحقیقاتمان را کرده بودیم. در فضای مجازی و با خواندن نظرات و گشت زنی در سایتهای مختلف.  دختری با ظاهری آراسته وسط...

0

در آغوش درخت

داستان عشق او از زمانی آغاز شد که آن شبح سیاه را در انتهای جنگل دید. شبحی که واضح نبود اما بی اندازه با صلابت می نمود. آن شبح، تمام قد سیاه بود اما...

0

تکرار

گوشی را می گذارد سرجایش با دستهای لرزان. بغض در گلو دارد. فرو می بردش. اشک در چشمش اذن فرود می طلبد. اما اجازه اش را صادر نمی کند. ” اشکالی نداره. جوونه و...

0

بوی گل

شب است . آسمان تاریک است اما ستاره باران . ستاره ها چشمک می زنندبا لبخند . پشت میز نشسته ام توی کافه ی دیدار . همیشه نیم ساعت دیرتر می آید عادت کرده...

0

قلب وارونه

شالش را که تازه ست کرده بود با مانتویش, روی سرش جابجا کرد تا موهای بیشتری بیرون بریزد.بعد وارد کافی شاپ شد و اطراف را برانداز کرد. روی میزها دنبال شماره ی 5 گشت...

0

تنهایی

مرد پکی می زند به سیگارش . وضع کاسبی خرابه زن استکان چای را برمی دارد و هورت می کشد . مامانت خیلی بام بد حرف زد .ینی چه؟ من برا خودم شخصیت دارم...

فارسی سازی پوسته توسط: همیار وردپرس